<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مشق شب</title>
<link>http://mashgh.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Nov 2011 14:57:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> و چه نیکو امیری! </title>
<link>http://mashgh.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بعید بود بگذارد برود. کسی که سی‌سالِ تمام سر سفره‌ی آن‌ها نشسته بود، جواب داد: در تمام خوشی‌ها و روزهایِ آسایش همراه‌تان بودم؛ حالا درست در روز کارزار، جانم را بردارم و بروم؟ &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;وقتی به میدان رفت، ماهرانه رجز می‌خواند: امیری حسین و نعم الامیر، &lt;font color=&quot;#8b0000&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;سرور فواد البشیر النذیر. اسلم بن عمرو، غلام سیاه پوست امام بود. همان کسی که در آغوش امام جان داد و امام صورت زخمی‌اش را شبیه به علی اکبر (ع)، بوسید. وقتی ده روز بعد از حادثه‌ی کربلا، جنازه‌اش را دورتر از میدان نبرد پیدا کردند،تنِ بد بوی او بوی عطر گرفته بود و صورت‌اش  نورانی و سفید شده بود؛ درست مانند وعده‌هایی که امام به او داده بود.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 30 Nov 2011 14:57:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://mashgh.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدایِ پاره‌گی در ارکان</title>
<link>http://mashgh.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>اصولاً، ساختن نظام، از چندبار برانداختنِ نظام و دو سه بار انقلاب کردن، سخت‌تر است! </description>
<pubDate>Tue, 01 Nov 2011 14:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://mashgh.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با بوسه مگر آدم مي‌كُشند؟</title>
<link>http://mashgh.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;... اين چارُمين پاييز است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Oct 2011 14:52:11 GMT</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://mashgh.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موجي ...</title>
<link>http://mashgh.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA&gt;قیافه‌ی مرد شکسته بود. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-SIZE: 10pt&quot; dir=ltr&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA&gt;دندان شیریِ دختر شکسته بود. قاب عکسِ عروسی شکسته بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA&gt;آخر يك روز هواپیما حریم هوایی را شکسته بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Sep 2011 13:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://mashgh.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستِ دو</title>
<link>http://mashgh.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif&quot;&gt;برای خودش شغل شریفی دست و پا کرده بود این آخر عمری. قلب را کَند و گذاشت روی پیش‌خوان، کلیه ها را توی بوفه چید. روده را منظم توی قفسه ها جاگیر کرد. روی کبد هم یک رُبان چسباند و گذاشت برای دکور. با خط درشت روی شیشه ی مغازه &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;نوشته بود: به سمساری مرحوم آقاجانی خوش آمدید. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Apr 2011 13:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://mashgh.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوانش</title>
<link>http://mashgh.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;جنگ تمام شده بود. چند
نفر سطل رنگ به دست، داشتند از دیوار سینما بهمن می‌رفتند بالا. روی دیوار نوشته
بود: «ما بر ظالم مي‌تازيم و از مظلوم حمايت مي‌كنيم.» دیوار را رنگ کردند و جایش نوشتند:
«ما شريك غم همه مظلومان تاريخ هستيم».&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 Feb 2011 15:51:41 GMT</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://mashgh.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان بندی</title>
<link>http://mashgh.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>
&lt;p class=&quot; &quot;&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;نور، صدا و حرکت واضح‌تری
می‌خواهم. من قرار است آخر این فیلم کشته شوم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 16 Feb 2011 15:47:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://mashgh.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاکسی درایوِر</title>
<link>http://mashgh.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند دقیقه بعد از این که خبر دار شد خواست‌گار رفته دم خونه‌شون، قفلِ فرمون به دست وایستاده بود جلو سینه‌ی خواست‌گار. همه می‌گفتن بابا به تو چه ربطی داره؟ تو چه‌کاره‌ی این دختری مگه؟ می‌گفت: نمی ذارمش بدن به کس دیگه، مال من اِ. خودم بزرگش کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسره راننده خطی اِ محل شون بود، از وقتی مژگان دبیرستان می‌رفت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Aug 2010 13:51:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://mashgh.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گوشت آهو</title>
<link>http://mashgh.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>
&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 13px; &quot;&gt;برای پدرم مأموریت بریده بودند، با خانواده. خانه‌های
سازمانی، سوسک سیاه بال‌دار، نخل و پل کارون را اول بار در چهار سالگی دیدم. تصویری
از پدرم توی آن فضا ندارم، چون هیچ‌وقت نبود. ظهرها وقتی مادرم خواب بود، یا توی
پناه‌گاه مشغول تسبیح زدن، دل‌اش خوش بود که سرِ من و برادرم به کتاب داستان‌هامان
گرم است. نمی‌دانم چرا ولی از یک‌جایی به بعد، کارم این شده بود که یک گوشه‌ی دنج
پیدا کنم، کتاب‌ها را ورق بزنم، روی بعضی عکس‌ها مکث کنم و بعد با دقت تمام، دور
حیوانات کتابِ داستان‌ام را با دست بِبُرم، تاش بزنم و تندی بچپانم توی دهان‌ام.
بیش‌تر طعم‌های قورت داده شده، مربوط به آهوهای چشم درشتِ کاغذی بودند. قیافه‌ام
کاملا جدی و مصمم بود در مورد جویدن و به نیش کشیدن تکه عکس‌های کتاب، انگار که کباب
دنده باشند. برادر 2 ساله‌ام بیشتر شبیه مَشنگ‌ها نگاه‌ام می‌کرد و بعد تف مالی می‌کرد
و هدر می‌داد گوشت‌ها را. علف‌ملف‌های زیر پای آهو را به او می‌دادم تا سرگرم باشد
و به حق من دست درازی نکند. مامان‌ام حدود 15، 20 تا کتاب تکه پاره شده را توی
کمدِ اتاقِ انباری پیدا کرد. خانه سازمانی‌مان یک حیاط بزرگ داشت. سرگرمی دیگرمان،
آن‌موقع‌ها یک توپ پلاستیکی بود که عموی کوچک‌ام هرچه فن توی لایی کردن بلد بود،
اجرا کرده بود روی آن. از رشت که آمدیم اهواز، یادگاری داده بود بهمان. آقا رضا را
یادم هست که می‌آمد بازی می‌کرد باهامان توی حیاط، آن‌موقع‌ها هنوز«رضا موجی» صداش
نمی‌کردند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 12 Aug 2010 23:02:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://mashgh.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این‌جا شیش‌ماه از سال محرمه، الباقی صفر</title>
<link>http://mashgh.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif&quot;&gt;«تاسیان» یک کلمه‌ی کوفتی است در گویش گیلکی. کوفت از این جهت که شنیدن‌اش هم دل‌ات را به‌هم می‌زند، از بس حالِ بد دارد توی حرف‌هاش. کوفت به‌خاطر این‌که درست می زند وسط خال. این کلمه را درباره‌ی وقتی کسی می‌رود سفر یا دیگر پیش‌تان نیست می‌گویند. به غمی که از نبودن کسی پیش می‌آید. جای‌گزینی غیر از &quot;خالی بودن جا&quot; در زبان فارسی برای‌اش &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;وجود ندارد یا من یادم نمی آید. اما همین معادل هم ادای دین نمی‌کند؛ آن‌قدری از پس معنی ِ تاسیان بودن بر نمی‌آید این &quot;جای کسی خالی بودن&quot;. وقتی خانه تاسیان می‌شود یعنی دست و دل‌ات به هیچ کاری نمی‌رود از بس که با نبودن او خودت را هم گم کرده‌ای. با بغض کاری نداریم چون قبل‌تر کارش را انجام داده و توی کمد لباسی، آشپزخانه‌ای، دستشویی‌ای، جایی به ثمر نشسته است. مثلا مامان ام گوشی را بر می دارد و به شوهر خاله ام زنگ می‌زند و درباره‌ی جای خالیِ خاله‌ام که سال&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;, serif&quot;&gt;۫ &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif&quot;&gt;دوزاده ماه در سفر است، حرف می‌زنند و در آخر می‌گوید: شیمی خانه تاسیان اِ، ویریزید ناهار بایید اَمی ورجه (پاشید ناهار بیاید پیش ما، خونه‌تون تاسیان اِ).&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;اما یزدانی خرم توی معرفی کتاب «تاسیان»ِ ابتهاج، درباره‌ی این کلمه نوشته: «&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=apple-style-span&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif&quot;&gt;گویا به حالتی می‌گویند بعد از مرگ، سکراتی که بعد از رها شدن جان، انسان به آن دچار می شود. شاید مترادف تولد باشد در جهان فانی. منتها با درکی همه جانبه و غیرقابل اغماض&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=apple-converted-space&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=apple-converted-space&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9.5pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif&quot;&gt;» &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=apple-converted-space&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif&quot;&gt;نمی‌دانم چه‌‌‌قدر درست هست یا نیست این معنی، خیلی هم نفهمیدم چی گفت. تاسیان اما باید کلا حذف شود از زندگی آدم ها از بس که درد دارد جای‌اش. اصولا کسی که بودن‌اش ضروری است، نباید برود یا بگذارد گند بخورد به همه‌چی، از بس که لمس می‌شود همه‌ی جهات آدم از نبودن‌اش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN class=Apple-style-span style=&quot;FONT-SIZE: 13px; LINE-HEIGHT: 14px&quot;&gt;عنوان از&lt;A title=&quot;اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می کشد، پسر من بود&quot; href=&quot;http://naeerika.blogspot.com/&quot;&gt; اینجا&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Jul 2010 12:06:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://mashgh.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

