چند نقطه از یک پاره خط
- به حرمت حرم ديدگان ...
حرم كه ميشنود؛ دست ها از زير چانه جدا ميشوند و همانطور كه تكيهگاهشان، آرنج، روي زانوها است؛ كفِ دست هايِ بههم چسبيده؛ آرام آرام حالت گودي به خود ميگيرند و از هم فاصله. اما سرانگشتها رويهم اند. حالا شدهاند شبيه يك گنبد.
گنبد را كه مي سازد؛ زيرش، حرم، بين دو ستون - ساعدها- ترسيم ميشود.
- قرينهها يكي از جذابترين اشكالاند كه قريحه ي بصري ات را سر ذوق ميآورند!
طاقهاي ايراني يك ﻣﺄمن امن. زيرش كه ميايستي انگار آرامشي را ميريزند در جانات.
با آن تركيب رنگهاي چشم نواز؛ فيرزوه اي، لاجوردي ( Persian blue or Mohammad an blue=)
- سايه اي روي شان افتاده. ابرهاي آبستن باران رحمت و بركتِ لحظهها، ميگذرند از وسطِ دلِ طاقها.
( « از دلِ» خودش يعني از ميانِ، از وسطِ ... حالا حساب كنيد مختصاتِ از وسطِ دل گذشتن را ).
- كوچكتر كه بوديم -همبازي- صورتش خورده بود به لبهي ميز. زير چشمش اصابت كرده بود به تيزي؛ همه ميگفتند خدا رحم كرده، فقط يكسانت فاصله داشت تا چشماش.
گريه كه ميكرد از همان پارگي اشك ميآمد. گفتند كيسهي اشكاش پاره شده است و شنيدم مشك اشكاش …
- دو طاق در قرينه ي هم.
انگار كن پلكي بسته و باز ميشود. دستها به مدد كنار زدن باران بالا مي آيند و بالا آمدن دست بهانه ميشود براي بارش و اين دور ادامه دارد تا ابد ...
- به بهانهي يك ياد- داشت :
شب عید بود، بالای منبر مسجدی نشسته بود رو به قبله و عمامه از سر برداشته بود. فارسی حرف میزد و لهجه آذری داشت. فکر کن لهجه تبریز یا اردبیل یا ارومیه یا جایی همان دوروبرها.
گفت رفته بودم مکه، رو به روی خانه خدا ایستاده بودم و با صاحبخانه حرف میزدم. خدا را قسم دادم به حرمت آقا اباالفضل(ع)!
گوشه و کنار مسجد صدای هقهق آرام از جمع بلند شد. گفت: «خدا را قسم دادم به حرمت آقا اباالفضل(ع)». یکی از پشت سر زد روی شانهام و گفت: «آمدهای خانه خدا، اینجا هم دست از سر حضرت عباس(ع) برنمیداری؟ خدا را قسم بده به خودش، به پیغمبرش، به امیرالمؤمنین(ع)، به فاطمهزهرا(س)، اصلاً به خود امام حسین(ع). چرا میگویی قسم به حرمت اباالفضل(ع)؟»
پیرمرد روی منبر جابهجا شد، رو به جمعیت گفت: «مردم، گفتم من پیش خود خدا هم بروم، قسمش میدهم به حرمت آقا اباالفضل(ع).» جمعیت زدند زیر گریه. انگار از قبل همدیگر را میشناختند و حرف هم را بهتر میفهمیدند.
مجلس تمام شد. جلو رفتم و گفتم: «حاجآقا!» ایستاد و نگاهم کرد که یعنی بله عزیزم، بله جوان، بفرمایید. گفتم: «حاجآقا حرفهایتان را گوش کردم، خسته نباشید. ولی دلیلش را نگفتید. اصلاً نگفتید چرا. چرا بین این همه، خدا را قسم میدهید به حضرت اباالفضل(ع)؟ چرا سر پیچ جاده، وقت افتادن بچه از پله، وقت جان دادن مریض محتضر، وقت زندان رفتن آدم بدهکار، چرا حاج آقا، چرا همیشه میگویید یا اباالفضل(ع)؟»
گفت: «پسرم، آقا اباالفضل(ع) مال بارافتادههاست. یعنی کارت گیر اساسی دارد. وقتی گفتی اباالفضل(ع)، یعنی آن قدر بیپناه شدهای که دست گرفتهای به دامن مردی که خودش دست نداشت. دامنش را گرفتهای که دستت را بگیرد».
گفت: «پسرم، خودت که کارت خیلی گیر کند، دستت از زمین و آسمان کوتاه شود، روی همه زمین یک نفر برای همدردی پیدا نکنی چه میکنی پسرم؟» گفتم: «نمیدانم حاجآقا». گفت: «بگو پسرم. دستت را بگیر به دامن خداوند غیرت، از ته دلت بگو یا اباالفضل(ع)».