رقیه؛ ...والقلم

چادرم پاره شده، خيابان ها را دو تا يكي رد ميكنم، مثل تمام امتحانات بزرگ و كوچك اين روزهايم؛ شبيه پله هاي حسينيه ...
تمام لحظه هاي امروز ميخواهم تو را به شعر بكشم و معصوميتت را به تصوير، كشيدنت به اندازه ي تمامِ وقتِ عمرم را ميگيرد. اما تو، تمام نميشوي!
چه حرفي بزرگتر از دهان همهي آدم ها؛ جز معصوميتتان! و به خيال باطلم به تصوير كشيده ميشود اين عصمت حقاني ...
تمام خاكهاي عالم خودش را به زير پايت افكنده، امشب شده دفتر مشق تو، بزرگ بانوي كوچك! دستهاي كوچكت روان ترين قلمي كه همهي تاريخ به عمرش نديده.
سر مشق امشب مان، روي دفتر خاك؛ بابا ... آب ...
شب سوم: خرابات / پنجره های سلام بر نصرالله