تبليغاتX
مشق شب
شجره نامه
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385

 

خیلی طول میکشد تا بزرگ شوم ...  

 نمیدانم با کدام حساب باید محاسبه شوم که می گویند چندصد هزار سال گذشته و من تازه قرار  است ماه دیگر بیست و دو ساله شوم ...

 تمام این روزها که نبودم و انگار نیستم ؛ گفته بودم  اگر کسی خبری، سراغی، چیزی از گذشته ی    اینجانب دارد برایم بفرستد. البته تا همان دیروز نمی دانستم کدام جانب!

 بحمدلله خیر کسی هم بهمان نرسید که جبرانش کنیم ! 

 یادم باشد به مادرم بگویم که همان بازار شام اتاقم که هروقت درش را باز می کند حالت چشمهایش  عوض میشود؛ این بار به داد دخترش رسیده؛

 میان همان کاغذ پاره ها و نوشته ها و کتاب ها، درست مثل این فیلم ها انگار چیزی یادم آمده باشد ...  اسلوموشن! *

 

- تمام سعیم را کردم وقتی دستم را دراز می کنم لب هایم بهترین حالت ممکن را گرفته باشد و تاریخی ترین لبخند عالم را زده باشم. بله ی غرایی گفتم و حتماً غبغبم از همیشه بیشتر باد کرده بود! وقتی به قول خودش "امانت" را گذاشت توی دستم باز همه توانم را به کار گرفتم که حالتم عوض نشود اما نشد. خدائی خیلی سنگین بود و من قادرش را نداشتم. اول شانه هایم خم شد ** و بعد که روی زمین افتادم، قلبم داشت وارد دهانم میشد! ترسیده بودم خب ... فکر کنم خیلی هم دردم گرفته بود که مامان به طرفم دوید و انگار که دلش برای بچه .. نوزاد .. - نمیدانم آن موقع ها چه می گفتند بهم ...- سوخته بود و برای اینکه آرامم کند بغلم کرد و شیرم داد و هرگز یادم نمیرود مزه ی اولین شیر با طعم سیب اش را !

 

 

آرام که شدم دویدم آنطرفی که بچه ها گرم بازی بودند، اولش بلد نبودم ولی یاد گرفتم هفت سنگ را، که میگفتند خودمان اختراعش کردیم. خوش می گذشت بهمان که یکی از سنگ هایمان غیب شد و بازی بی بازی. و من همه اش حوصله ام سر میرفت تازه یک نفرمان هم دیگر نبود. دونفری نمی شد هفت سنگ بازی کرد که. یک روز آنقدر از خانه دور شدم که هیچ وقت دیگر نتوانستم پیدایش کنم. دلم شیر میخواست. هی گریه ام می گرفت. توی راه سنگ هفتم هفت سنگ مان را هم پیدا کردم.، کنار یک تل خاک، تازه تمامش هم خونی بود و حالم بد شد که برش دارم ...

بیچاره بابایم فکر کنم خیلی دلش تنگ شده باشد برای دخترش. امروز دیگر حتی قیافه اش را هم یادم نمی آید ..

 

پس نگاشت:

 

* انا عرضنا الامانه ... مشتی خاک و گل در وجود آورد و به آتش محبت بسوخت.

  پس او را بر بساط انبساط  جای داد. .آنگه امانت بر عالم صورت عرض داد. آسمان ها و زمین ها و کوه ها   سروازدند. آدم  مردانه درآمد و دست پیش کرد. گفتند: ای آدم ! بر تو عرضه نمی کنند تو چرا در می گیری ؟

  گفت : زیرا که سوخته منم و سوخته ار جز درگرفتن روی نیست.

  کشف الاسرار

 

** نمیدانم این دکتر ها کی میخواهند بفهمند ... نوزاد، استخوانهایش تر است؛ وقتی شانه هایم خم شد ، همان طور هم شکل گرفت و بزرگ شدم. حالا هم هیچ کاریش نمیشود کرد. روی گنج که دراز نگشیده ایم! هی از این مطب به آن مطب!مدام از گودی کمر و قوس و قوز و انحنای ستون مهره ها میگویند که: خانم طی یک روز زیر نظر ما درمان میشوند! نشسته ام ببینم چطور درمان م می کنید ...

 

 

 

 

- این را هم ببینید ! مطلب جنجالی يوستين گردر که لابد " دنیای سوفی " اش را دیده اید یا خوانده اید

فاطمه | + | | Add to google