تبليغاتX
مشق شب
دنیا به زشتیهای پلک فهم من خندید
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385



دانه ها سرخ انار را توی دهانم گذاشته ام حالا دارم بالا می آورم از زهرماری اش ... پشت پنجره می ایستم و و باران که می آید هوس بوی نم و خاک میکنم ، میگشایمش و هرم و گرمای تموز میزند توی صورتم ... زرد قناری مان از آن طرف عربده میشکد ...اینور قلمم می افتد زمین می شکند و تمام دفترم پاره پاره می شود ... از خنده بهوش می آیم و چشمهایم را که باز میکنم اسباب باز ی های برادرم در مقابل دیدگان زاد و ولد میکنند ... میروم ریحان بچینم،ریحان های توی حیاط میوه ی کاکتوس داده اند و گربه ی ملوس همسایه پاچه ی حبیبان خدا را می گیرد ... امن و امان است اینجا ...تمام چراغهای سبز شهر روشن است پدرم در روانی مسیر ها صبح به خانه می رسد ... مادرم افطار میکند ...... خواهرم توی اتاق ، خواب اصحاب کهف را تعبیر میکند ... اینجا ساعت چند دقیقه به آخر ، عقب مانده است



فاطمه | + | | Add to google