هی چشم میگردان ازین ور به آن ور .... پس کجایی ؟ ... چرا هی گم میشوی ... لطفا بیا بیرون ... یک مرضی ای که دارم ؛ تا زل نزنی تو چشمهایم من هم نمیتوانم حرفهایم رابزنم ... مگر نمیخواستی حرف بزنیم ؟ ... خودت میگویی دموکراسی یعنی حرف زدن یعنی بطرز مساوی حرف زدن همه ی آدمها ،خب بیا یک کلمه من میگویم یک کلمه تو ......آخر پشت دیوار رفته ای چکار ؟ حالا چرا چمباته زدی ... مگر چه گفتم ؟! هان چه گفتم که اینشکلی میکنی ...وقتی آن لب پایین ات را که می لرزد میبنیم انگار زلزله میریزند توی جان من..... آخر پدر آمرزیده من چکار باید میکردم که نکردم ، میشود از پشت آن کتابهای لعنتی بیایی بیرون؟ ... دارم حرف میزنم ها ...
خب ببخش ،ببخش این روزها دارم هی حالت را بهم میزنم برایت آبروی داشته نمیگذارم پیش این در و همسایه و آن پنجره و پدر و مادرت و برادرت ... این روزها آدم که میبینم انگار جن دیده ام انگار همه شان همین الان میخواهند وارد این تن لا مصب شوند و تویش لانه کنند و بگندش بکشند ؛ خودم هم مانده ام تو که آنجا مشیینی و هی محلم نمیگذاری چرا انگار جانم ازین کالبد 70 در 170 انگار دارد بزور خودش را بیرون میزند ... همه غیر تو وقتی نزدیک میشوند انگار دارند جزء من میشوند خب این تن فقط اندازه ی یک نفر جا دارد ... خب خوشدان نزدیک نیایند ...
اصلا بگذار همه اش را بگویم، از اول ! میدانی چند وقت است این چمن های توی حیاط را که میبینم هوس چریدن می افتد توی کله ام ... بابا خب نمیتوانم تا حالا افتاده توی کله ات ؟ عباس آقا هم خودش را نمیتواند جای من بگذارد آنقدر صدایش را بلند میکند که همه بیایند و تماشایم کنند ..میشود خودت را جای من بگذاری ؟ .... آنروز هم که تابلوی نقاشی ِ برادرت را دیدم نمیدانم چه شد باور کن نمیدانم تو رو خدا اینجوری نگاهم نکن .... یکهو دیدم توی تابلو ایستاده ام ، تازه پاچه های شلوارم را بالا زده بودم و میخواستم مثل پسرک پایم را توی آب نهر بکنم که برادرت آمد و بزور میکشیدم بیرون که خودم را گیر دادم به قلاب پسرک هرچه او میکشید دست من هم بشیتر پاره می شد و خون تمام نهر را پر کرده بود و میچکید روی کف اتاق که آخرش قلاب وزن من را تحمل نکرد و پاره شد و من پرت شدم بیرون و پسرک توی تابلو به گریه افتاد خب من هم نتوانستم تحمل کنم دارد گریه میکند و زدم توی گوش برادرت .... خودت را جای من بگذار تو ی میتوانی بایستی و ببینی دارد گریه میکند ؟ ... دیوارها را که نگو دیگر دارند دیوانه ام میکنند خب چکار کنم ...
دستش را میگذارد روی انسرینگ تلفن و پلی میکند : " سلام مهندس ... مهندس واقعا انتظار نداشتم مسخره مون کردی ... آقا مگه من نگفتم این پروژه دولتیه ...بعد دو ماه معطلی این نقشه است تحویل دادی؟ ... واقعا که متاسفم... آبرومو بردی جلوی همه ... از شهردار گرفته تا فرماندار ... در اسرع وقت با من تماس بگیر "
باز که چشمهایت اینجوری شده ... خب چکار کنم ... تو بگو تو که شاهد بودی دو ماه تمام وقت گذاشتم شب تا صبح نخوابیدم که بهترین نقشه تمام عمرم را تحویلشان بدهم تو دلت نمیخواهد یکجایی باشی که دیوار ندشاته باشد ؟ .. که توی قفست نکرده باشند ؟ که نفست را توی شیشه نکرده باشند ؟ که همه ی جنگلهای دنیا را ببینی ؟ همه ی دریاها و آسمانها را ؟ ...
خب این رویا است میدانم ولی میشود عملی اش کرد ... نمیدانم چرا اینها نمیخواهند بفهمند این چیزها را ....
حالا چرا هی گریه می کنی باور کن دارم میمیرم ... چطور دلت می آید توی چشم هایم زل بزنی و گریه کنی ... اصلا تو چیزی نمی گویی ؟
کفشهایم کجاست ؟ می خواهم سر شب راهی سفربشوم
مدتی بی بهار طی کنم دو سه پاییز دربدر بشوم
خسته ام از تو ، از خودم ، از ما ؛ "ما" ضمیر بعیدِ زندگی ام
دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبار سرگردان ، یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم ، کم برای تو درد سر بشوم
حرفهای قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم
آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم
پدرم گفت : " دوستت دارم ، پس دعا میکنم پدر نشوی "
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها ، پس چه بهتر که مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو ازین غریبه تر بشوم