تاکسی درایوِر
چند دقیقه بعد از این که خبر دار شد خواستگار رفته دم خونهشون، قفلِ فرمون به دست وایستاده بود جلو سینهی خواستگار. همه میگفتن بابا به تو چه ربطی داره؟ تو چهکارهی این دختری مگه؟ میگفت: نمی ذارمش بدن به کس دیگه، مال من اِ. خودم بزرگش کردم.
پسره راننده خطی اِ محل شون بود، از وقتی مژگان دبیرستان میرفت.