تبليغاتX
مشق شب
تاکسی درایوِر
یکشنبه سی و یکم مرداد 1389

چند دقیقه بعد از این که خبر دار شد خواست‌گار رفته دم خونه‌شون، قفلِ فرمون به دست وایستاده بود جلو سینه‌ی خواست‌گار. همه می‌گفتن بابا به تو چه ربطی داره؟ تو چه‌کاره‌ی این دختری مگه؟ می‌گفت: نمی ذارمش بدن به کس دیگه، مال من اِ. خودم بزرگش کردم.

پسره راننده خطی اِ محل شون بود، از وقتی مژگان دبیرستان می‌رفت.

فاطمه | + | | Add to google