تبليغاتX
مشق شب
گوشت آهو
پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389
برای پدرم مأموریت بریده بودند، با خانواده. خانه‌های سازمانی، سوسک سیاه بال‌دار، نخل و پل کارون را اول بار در چهار سالگی دیدم. تصویری از پدرم توی آن فضا ندارم، چون هیچ‌وقت نبود. ظهرها وقتی مادرم خواب بود، یا توی پناه‌گاه مشغول تسبیح زدن، دل‌اش خوش بود که سرِ من و برادرم به کتاب داستان‌هامان گرم است. نمی‌دانم چرا ولی از یک‌جایی به بعد، کارم این شده بود که یک گوشه‌ی دنج پیدا کنم، کتاب‌ها را ورق بزنم، روی بعضی عکس‌ها مکث کنم و بعد با دقت تمام، دور حیوانات کتابِ داستان‌ام را با دست بِبُرم، تاش بزنم و تندی بچپانم توی دهان‌ام. بیش‌تر طعم‌های قورت داده شده، مربوط به آهوهای چشم درشتِ کاغذی بودند. قیافه‌ام کاملا جدی و مصمم بود در مورد جویدن و به نیش کشیدن تکه عکس‌های کتاب، انگار که کباب دنده باشند. برادر 2 ساله‌ام بیشتر شبیه مَشنگ‌ها نگاه‌ام می‌کرد و بعد تف مالی می‌کرد و هدر می‌داد گوشت‌ها را. علف‌ملف‌های زیر پای آهو را به او می‌دادم تا سرگرم باشد و به حق من دست درازی نکند. مامان‌ام حدود 15، 20 تا کتاب تکه پاره شده را توی کمدِ اتاقِ انباری پیدا کرد. خانه سازمانی‌مان یک حیاط بزرگ داشت. سرگرمی دیگرمان، آن‌موقع‌ها یک توپ پلاستیکی بود که عموی کوچک‌ام هرچه فن توی لایی کردن بلد بود، اجرا کرده بود روی آن. از رشت که آمدیم اهواز، یادگاری داده بود بهمان. آقا رضا را یادم هست که می‌آمد بازی می‌کرد باهامان توی حیاط، آن‌موقع‌ها هنوز«رضا موجی» صداش نمی‌کردند. 
فاطمه | + | | Add to google