بعد دو سه سالی هست که بیخیال درس و دانشگاه شده ام. بیخیال شبهای امتحان. بی خیال که میگویم یعنی حس و حالاش یادم رفته بود. حالی که عدل همان شب شام پختنام می گرفت، به هزار تا آدم غریبه تلفن زدن ام میگرفت، آرایش کردنام میگرفت، اتو زدنام میگرفت، هزار تا وبلاگ در پیت خواندنام میگرفت و اگر همهی شبها تا 4 صبح بیدار بودم، آن شب ساعت ده خواب ام میگرفت. بعد همهی اینها خوب، اما آن که در حین انجام همهی این فعالیتها، ذهنِ بیدار بیلبورد میگیرد جلوی چشم ام که فردا امتحان داری ها، کار داری ها! مصیبتی است برای خودش. بعد این هم خوب، اما آن حس اِ که به روی خودم نمی آورم و بیلبورد به آن گنده گی را با دست پس میزنم اصلا یک چیز جالبی است در وجودِ ... من.
خلاصه اینکه فردا امتحان میترم زبان دارم. ترم وان و توو ! وبلاگ نوشتنام آمده الان.