نقش پُر رنگ پشه ها در كارگردان شدن ِ امثال من
اصلا شايد بعضي از كارگردانهاي بزرگ اينجوري بزرگ شده اند: يكروزي، يكجايي كه دارند با يكنفر از خنده رودهبُر ميشوند يا وسط يك بحث احمقانه يا شايد يك دعواي جدي، يكهو استوپ ميكنند. توي آن استوپاِ ميبينند: اِ، ايول چه ديالوگه باحالي دارد رد و بدل ميشود. همانجا وسط همان خنده يا اعصاب خورديِ بحث احمقانه يا خشم مهار نشدنيِ يك دعواي شايد ناموسي، ديالوگه را فرو ميكنند توي يكي از كشوهاي فايلي كه يك گوشهي مغزشان براي يك همچين مواقعي ساختهاندش. با سرعتي معادل چند دهم ثانيه، كشو را باز ميكنند و ديالوگه را ميچپانند توش. تا وقتي كه آبها از آسياب افتاد، بروند سراغش. آقاي كارگردانِ مفروض شايد به عشق همين ديالوگِ دو سه خطه يك فيلمي را ساخته باشد. نه اينكه آن ديالوگه بشود محور فيلم ها، نه. ولي يك جوري فيلم را پيش ميبرد كه كه آن ديالوگه يك جاي خوبش بنشيند؛ يكجوري برود توي چشم تماشاگر. يكجوري كه تماشاگره، فردايش يا هشت سال بعدش، توي دستشويي يا هنگام عبور از خط عابر ياد ديالوگه بيفتد، با خودش تكرارش كند. با بازيگره همزاد پنداري كند. اصلا فكر كند همين الان كه اينجا نشسته يا ايستاده، روبروياش يك عالمه دوربين و نور و خانم منشي صحنه و آقاي دستيار كارگردان ايستاده. همچين كه ديالوگه را با خودش تكرار ميكند، حواسش باشد كه توي دوربين را هم نگاه نكند. منظورم يك همچين ديالوگ خوبي است، كه بعدش يك همچين حسهاي خوبي براي آدم ميآورد.
پشه نشسته روي پارچهي مخمل چروك و قرمز رنگ مبل. دستم را ميبرم كه پشهه را بكشم. اما تا نزديكش كه ميرسد، ميپرد. ميگويد: ميدوني چرا نتونستي بكشياش؟ ميگويم: سايه دستم افتاد روش؟ ميگويد: نع! ترسيدي لهش كني!