تبليغاتX
مشق شب
دارد حسين مي وزد از سمت کربلا...
یکشنبه سی ام دی 1386

روایتي از مراسم عزاداري زنان عراقي، حسينيه حيدريه نجف اشرف

                       

 

بعد از پل، به "خيابان ري" مي رسم. نبش کوچه چادري زده اند و شيرِ داغ پخش مي‌کنند. روز تاسوعا است و به ياد مي‌آورم که در روضه علي اصغر(ع)، شير خيرات مي‌کنند.

سردَر درمان‌گاه خيريه‌ي امام علي(ع) را رد مي کنم و وارد کوچه مي‌شوم. حسينيه‌ي حيدريه‌‌ي نجف اشرف؛ پرده‌اي که روي آن نوشته شده: "ورود آقايان ممنوع" را کنار مي‌زنم و پانزده پله را به سمت پايين مي‌روم.

وارد درگاهي اول مي‌شوم. کفش‌ها را روي جاکفشي هاي سمت چپ مي‌گذارم و نگاهم به آشپزخانه روبرو مي‌افتد. سماور، کتري‌ای که به جاي قوري در آن چاي دم کرده‌اند، استکان‌هاي کمر باريک و ظرف‌هاي شکر.

ديوارها از پايين تا بالا سياه‌پوش است. سفيدي‌اي را روي ديوار نمي‌بينم. پارچه نوشته‌ي "ابد والله ماننسا حسينا" سمت چپ ديوار را پوشانده است. روبرو، منبري دوپله‌اي است و کنارش، روي يک ميز، گهواره‌ي سبز رنگ علي اصغر(ع) را گذاشته اند. بنا به سنت عرب هاي عراقي، روز نهم محرم، روضه‌ي علي اصغر و علي اکبر را – باهم- مي‌خوانند.

هنوز جايي براي نشستن هست. سه زن با هم زيارت ناحيه مي‌خوانند. روبروي منبر جاگير مي‌شوم.

دعا خوانان، فارسي صحبت مي‌کنند، ولی لهجه‌اي عربي دارند. چند کلمه‌اي را هم اشتباه مي‌خوانند و در اِعراب گذاري از يکديگر کمک مي‌گيرند.

نيم ساعتي که مي‌گذرد جايي براي نشستن نيست. هزار نفري خانم مي‌شوند توي حسنيه. روي ديوار عکسي نصب شده است. يک عکس چهار نفري، از سمت راست به ترتيب محمد باقر حکيم، امام خميني(ره)، آيت الله خامنه اي و عکس چهارم را ديده‌ام و اسمش يادم نمي‌آيد... نامش را از دختر عرب کنار دستم مي‌پرسم، مي‌گويد: "محمد باقر صدر". چند لحظه‌اي را به دعا گوش مي‌دهد و انگار که چيزي يادش آمده باشد، با هيجاني کنار گوشم مي‌گويد: "صدام شهيدش کرد، خواهرش بنت الهدي صدر را هم شهيد کرد، وقتي که صدام را گرفته بودند، پرسيدند چرا خواهرش را کشتي؟ گفت: نمي خواستم همان خبطي را بکنم که يزيد انجام داد."

ساعت حدود يازده است، مجلس گردان، زني است که عبا بر سر دارد، عربي صحبت مي‌کند و از همه مي‌خواهد که کيف‌هايشان را روي پا بگذارند، مي‌خواهد که کسي فيلم و عکس نگيرد و حواله‌اش مي‌دهد به فاطمة الزهرا (س). هيچ جايِ خالي‌اي باقي نمانده و تو نگران از مديون شدن به ديگران، بازهم جمع تر مي‌نشيني.

استکان‌هاي کوچک چاي‌شيرين همراه با قاشقِ درون استکان را بر مي‌داري و یک‌باره سر می‌کشی. جمعيت صلواتي مي‌فرستند، لحن صلوات فرستادنش فرق دارد، ياي "صلي" را مي‌کشند و تند‌تر صلوات مي‌فرستند. دو زنِ مداح از روي فرشِ باريك و قرمز رنگ که پهن کرده‌اند براي سهول در رفت و آمد، خود را به منبر مي‌رسانند. نوحه مي‌خوانند و سينه زني مي‌کنند. "ام فرقان" که کمي مسن‌تر و معروف‌تر است، بالاي منبر مي‌نشيند. بيست دقيقه‌اي را سخن‌راني مي کند. زني کنار کنترهاي برق حسينيه ايستاده است و هر جا که صحبت واعظ، حالِ حزن به خود مي‌گيرد، چراغ‌ها را خاموش مي‌کند و دوباره روشن.

شبهات دشت کربلا را بررسي مي‌کند، دلت مي‌خواهد که تمام حرف‌هايش را بفهمي، مي‌گويد ليلا در دشت کربلا نبوده و به علت بيماري در مدينه مانده بود. از شهربانو مادر امام سجاد(ع) مي‌گويد و موضوع حرف‌هايش را از نام‌هايي که مي‌برد، حدس مي‌زني.

حدس مي‌زني و توي ذهنت روضه مي‌خواني و با جمعيت همراه مي‌شوي. درباره‌ي "ام فرقان" از همان دختر بغل‌دستي سوال مي‌كنم، مي گويد: "تحصيلات حوزوي دارد. عراق و کويت و دبي زياد مي‌رود. برنامه دارد. آن جا پول زيادي مي‌گيرد؛ اين‌قدر که با پول‌هايش در "دولت آباد" حسينيه‌اي براي زنان ساخته است". زن صداي گرمي دارد، دم مي‌گيرد و دم را ياد سينه زن‌ها مي‌دهد. روضه‌ي علي اصغر(ع) كه مي‌خواند، چند طفل شير خواره‌اي را مي‌برند كنار منبر. زنِ مجلس‌گردان ايستاده و روي صورتش پارچه‌اي انداخته است. چهره‌اش مشخص نیست. حواسش هم هست هر كودكي كه بدست او یا کنار دستی‌اش مي‌دهند بدون پوشيه نباشد. طفلان شیر‌خواره را چند لحظه‌ای روی دست بلند می کند و نشان جمعیت می دهد و هر بار که کودکی روی دست قرار می‌گیرد، صدای شیون زن‌ها بلندتر مي‌شود.

چراغ‌ها خاموش است. همه از جا برمي‌خيزند و حلقه‌وار دور هم مي‌ايستند، مي‌روم کناري مي‌ايستم تا نظم جلسه را بر هم نزنم، کنار خيلي از ايراني‌هاي ديگر که براي تماشاي سنت عزاداري زنان عرب آمده‌اند. موهاي پريشان و دست‌هايي که به‌جاي سينه، روي صورت مي‌نشينند، بيننده را ياد صحنه هايي از "روز واقعه" مي‌اندازد، با آن آهنگ محزون؛ که قيامت را در دلت برپا مي‌کند.

شيونِ زنانه در عزاي عزيزترينِ آل الله نشانت مي‌دهد که عزاي اين "فتاده به هامون" زن و مرد نمي‌شناسد؛ عرب و عجم هم نمي‌شناسد. بايد محبتي در دلت کاشته باشند! هروله‌ي زنانه ديده‌اي؟ روي سرزنان، بالا و پايين مي‌روند، دور خود مي‌گردند و نواي غريب حسين، مظلوم حسين را همه با هم تکرار مي‌کنند و همه با هم عاشق مي‌شوند...

کمي آرام که شدند، سلام مي‌دهند به خاتم پيامبران، به فرزندانش و عاشقان خاندانش. مداح چند بندي نوحه‌ي فارسي مي‌خواند و در آخر، براي نجات عراق و مردم عراق دعا مي‌کند، براي روح شهيدان عراق، آيت الله حکيم، محمد باقر صدر ... دعاي فرج مي‌خواند و مراسم تمام مي‌شود. ليوان‌هاي آب را تقسيم مي‌کنند و صداي لعنت علي اليزيد و السلام عليک يا اباعبدالله بلند مي‌شود.

کفش‌هايم را برمي‌دارم. از پله ها بالا مي روم. غذاي نذري مي‌دهند. قيمه‌ي نجفي، که شبيه قيمه‌هاي ايراني نيست. گوشت و نخود کوبيده که روي برنج کشيده‌اند، صداي مقتل‌خواني "آيت‌الله حکيم" توي گوشم مي‌پيچد، صداي روضه و ناله هنوز مي‌آيد، باد مي‌وزد و بوي حسين از سمت کربلا....

فاطمه | + | | Add to google