اپیزودانه های یک اردو جهادی یا بشاگرد، اول دنیا!
اپيزود اول:
همجوار كلاس نقد فيلم، صندلي پارك فدك، محل مناسبي بود براي يك صحبت جدي!
صحبت از اينكه قرار است برويم اردوي جهادي، شما نظري، طرحي يا كلاسي نداريد براي بهتر برگزار شدنش؟
صحبت از موقعيت زماني و مكاني. از سه ترم دو هفته اي كلاس تابستاني براي بچه ها بشاگردي.
چند ماه قبل تر، چند باري را براي بررسي منطقه، هماهنگي هايش، امكانات و وسايل مورد نيازش، رفته بودند آنجا. دوربينهايشان عكسهايي را توي دلشان جا داده بودند كه چشم آدم بينا مثلشان را نديده بود. فقر و درد از آخر دنيا، بشاگرد!
پيشنهاد كرديم كه اگر قرار است كاري انجام بدهيد، با اين همه هماهنگي و برو بيا، اين همه وقت و بررسي، حيف است كه چنين كلاسي را براي دختران آن منطقه برگزار نكنيد، به گمان، دخترانشان بيشتر احتياج دارند.
هماهنگي هاي كلاسهاي تابستاني براي دانش آموزان مقطع دبيرستان انجام شده بود. هفتاد هشتاد نفر پسر؛ پنجاه نفر هم دختر كه از قبل ثبت نام شده بودند، در دو مدرسه شبانه روزي در روستاي بلبل آباد. چند سالي بود كه اين روستا، جز روستاهاي «مرگ دود» محسوب ميشد. نه قلياني، نه سيگاري و نه ... و نه آنتن موبايلي! يكي از بركت هاي اين سفر، عدم حضور مورد آخر بود.
راستش به چند نفر دانشجو نميآمد كه بدون دريافت كمك هزينه مالي از سازماني، بتوانند كل اردو و هماهنگيهايش را جمع و جور كنند. در نگاه اول، نميشد. خدا خواست اما. شد!

اپيزود دوم:
يك روز مانده به سفر، با حساب اينكه از يكماه قبل تمام برنامه ريزيها را انجام دادهاي، حدوث يك واقعه غير مترقبه، از همراهي با گروه منعات ميكند. قسمت حرف مهمي را ميزند و شايد هم لياقت ... اصلا دل پاك! اينها، اينجا؛ خيلي به كارت ميآيند. بحث تعارف هم نيست.
يك هفته دير تر به گروه رسيدن هم حكمتي دارد. اندازه يك هفته كمتر لياقت داري!
اسم خيلي ها توي ليست بود و نيامدند. اسم خيلي ها توي ليست نبود و آمدند. از يكماه قبلترش براي هر كلاس و هر درس معلمي با تخصص مورد نياز انتخاب شده بود. اما از يكهفته مانده به شروع سفر. دلايل و اتفاقات بود كه برايت اساماس ميشد.
توي ايستگاه راهآهن همه قرار بود بروند، غير از من! از گيت كه رد شدند، يكساعتي را مهمان صندليهاي انتظار بودم، تا برگردم خانه...
اپيزود سوم:
هفته بعد، ساعت يك بعد از ظهر است كه به بندر عباس رسيديم. من و يكي از دوستان. تا ميناب يك ساعت و نيم راه بود و از ميناب تا بلبلآباد سه ساعت و نيم. وقت آمدن دلشوره تمام وجودم را گرفته بود. به معناي تام كلمه دل به دريا زده بودم. اما ميناب كه رسيديم، اطمينانِ خاطر و دل آرام جايش را گرفته بود.
فروش بنزينِ سهميه قايق ها، كنار خيابان اولين چيزي بود كه جلب توجه كرد. دومي هم حس خوبي بود كه وقتي كنار خيابان ايستاده بوديم. كسي نگاهمان نميكرد. مثلا غريبه بوديم. با چادر و لباس غير محلي. اما همه سرشان به كارشان گرم بود. كسي كنكجاو نبود؛ حداقل با نگاهشان كنكجاويشان را به رويت نميآوردند.
به اول روستا كه رسيديم داشتند اذان مي گفتند. مدرسه شبانه روزي، تقريبا آخر روستا بود. از كنار حسينيه بايد رد ميشدي. روي ايوان، پنجاه نفري نشسته بودند. با يك نگاه سر سري، تقريبا نصفشان بچههاي زير ده سال بودند. قرآن ميخواندند. طرح تلاوت نور، روي ايوان، بين كوههاي دو طرف، زير آسمان پر ستاره.

اپيزود چهارم:
از قبل، رئيس گروه معرفي شده بودم. وعدهي آمدن «خانم» از اول دوره به بچه ها داده شده بود. اولش خيلي حساب ميبردند. خودشان هم خيلي آرام و خجالتي بودند. اما آخرش، با كارها و حرفها و ادا اصولهايي كه ديده بودند، دستمان رو شده بود. يخ آن ها هم حسابي باز شده بود. اصلا قرار نبود آن جا مدرسه باشد و قانون معلم و شاگردي. مجبور بوديم كه بيشتر حرف بزنيم، تا بيشتر ياد بگيرند. اما باقي ساعات روز را همه با هم بوديم. روي تپه، كوه، دور روستا، وسط نخلستان.
جمله «اي كاش مدرسهمان هم اينجوري بود»! دلمان را كباب ميكرد. اگر به ما بود باز هم ميمانديم . اما هيچ رقمه، به ما نبود!
هر روز بعد از نماز صبح و دعاي عهد كه توي حياط ميخوانديم، دقيقا همان موقع كه خورشيد از پشت كوه سرك ميكشيد؛ شايد به بهانه اينكه بفهمد روي موكت وسط حياط چه خبر است؟، فوتبال صبحگاهي شروع ميشد. دو تيرك دروازه كاشته شده وسط حياط، زمين وسيع ، و شوتهاي كشيده و بلند، نويد آيندهاي روشن، براي فوتبال بانوان كشور را ميداد(!)
وسط بازي فرياد ميزدند: «خانم تو رو خدا يه شوت درست بزنيد»! و وقتي ميديدند اميدي به ما نيست، كم كم از بازي دست ميكشيدند و هفت صبح سر كلاس هايشان آماده بودند. كمكهاي اوليه، كتابخواني، زبان، كامپيوتر، طراحي-گلسازي پنج كلاس «دوره تابستاني فراغت مفيد» بود.
ذوق و شوقشان براي كلاس كامپيوتر و زبان خيلي زياد بود. زبان را از روي «اينترچينج» مي خوانديم. پنج كامپيوتر هم براي دو كلاس بيست و پنج نفره كافي بود تا استعدادشان را نشان دهند.
قبل از دوره برايشان كمي كتاب خريده بوديم. كتاب هايي سبك و با حجم كم و نوشتار روان. كتابهايي كه در نوع انتخاب آنها حداقلِ ملاك، سبك نوشتار قوي و محتواي بالا بود. شايد «كارگاه خواندن و نوشتن» عبارت بهتري براي اين كلاس بود.
از دانش آموزان خواستيم كه نوشتن را تمرين كنند و جسارت خود را بيآزمايند. آخر دوره با برگزاري مسابقه اي كه به دليل ايام مبارك ماه رجب برگزار شد( نوشتن نامه اي به پيامبر رحمت صل الله و عليه و آله، نوشتن عبارات كوتاه و جملاتي در رابطه با نمايشگاه عكس دفاعمقدس) خوش آزمودند اين جسارت را.
كشيدن خط صاف براي كلاس طراحي، يك هفته اي زمان برد. نقاشي هاي ضعيفِ اول دوره، جاي خودشان را به نقاشي هاي به نسبت قوي در نمايشگاهي كه از آثار بچه ها برگزار شده بود، داد. كسي باورش نميشد. توي دو هفته اينقدر پيشرفت!!
حسِ خلق اثر، اعتماد به نفس فوق العاده اي را در آنها به وجود آورده بود.
مدرسه شبانهروزي بود و بچهها آخر هر دو هفته خانههاشان ميرفتند. دو بار رفتند. دوره تابستاني دخترها دو ترم دو هفته اي بود. يكبار هم قبل از اردوي مشهد رفتند خانههاشان. براي جمع كردن وسايلشان، براي حلاليت طلبيدن. خيلي هاشان اولين بار بود كه ميرفتند مشهد.
اپيزود پنجم:
خيلي از اهالي روستا جمع شده بودند، از زير قرآن و ميان دود اسپند ها رد شديم و سوار ماشين شديم تا برسيم به اتوبوس. صدمتر به صدمتر، چند نفري، در خانههاشان ايستاده بودند. پشت سرمان آب ميريختند.
هنوز چشممان مانده به قطرات آبي كه توي هوا پخش ميشد تا برسد به زمين. ميگفت «آب ميريزيم كه به سلامتي برگرديد!»
*
باب الجواد، صحن جامع رضوي، زيارت نامه خواندند و وارد شدند. كسي باورش نميشد چشم اش را باز كرده باشد و بعد از دو روز و نيم اتوبوس سواري با اعمال تقريبا شاقه، به مشهد رسيده باشد.
اردوي كنسل شده، به دليل عدم حمايت مالي( روضه مكشوف بسياري از گروهها و تلاشهاي فرهنگي) به يك زيارت بي نظير تبديل شد. هماهنگيهاي كل كلاسهاي تابستاني يكطرف، هماهنگي اردو مشهد يكطرف. خيلي در جريان هماهنگي امور نبودم. اما بزرگواري ديدم از خيليها. باورش سخت نبود. اما بزرگ بود. غير قابل وصف.
ميگفت شعار دورهمان است: «اگر توكل داشته باشي، وقتي آجر پرت كردند توي صورتت؛ جاي خالي نميدهي!». اولش خنديدم. ديوانه بازي بود! اما چند بار كه جمله را با خودم تكرار كردم، جاي خنده چيز ديگري بود ...
با بچه ها مدرسه 14000 صلوات نذر كرده بوديم كه برسيم مشهد. رواق دار الاجابه، 52 نفر بوديم. پنجاه و دو نفر با هم، دويست و هفتاد تا صلوات فرستاديم.
دير شده بود.آخرين باري كه از حرم بر ميگشتند. راه شش، هفت دقيقه اي را از صحن آزادي تا باب الرضا؛ سي دقيقه اي طول كشيد تا طي كنند. كسي چيزي نميتوانست بگويد. كسي رويش را نداشت، بگويد تند تر! شايد آخرين بار ... دعا كرديم نباشد!