تبليغاتX
مشق شب
باکره مادر 1 !
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384

 

 

به اول شارع الاسد که رسیده بودم دیگر سر سوزن رمقی هم تو بدنم نمونده بود فکر کنم حدود هزار متر با حرم فاصله داشتم ... ضعف وحشتانکی تمام وجودم رو گرفته بود اما وقتی نگاهم به گنبد زرد افتاد احساس کردم خونهای مسدود توی رگهام جریان پیدا کرد ...رو بنده ام رو هم بالا زدم اما  اشکهام مجال نمیداد درست گنبد و نگاه کنم سه ماه بود که ندیده بودمش حتی نمیخواستم پلک هام هم مزاحم دیدگانم بشه ...با تمام قدرت دویدم ، پاهام که دیگه الان علاوه بر شَلی ، زخمها و تاولهای راه هم بهش اضافه شده سرعت رو ازم میگرفت ...

از شدت سرمای آبی که روی صورتم ریخته شد چشمهام رو باز کردم ... فکر کنم  چند قدم بعد از تفتیش شدن همونجایی که همیشه تا وارد میشدم سجده میکردم از حال رفته بودم ...

همیشه خودم سجده میکردم ، اینبار خودم هم نفهمیدم اما تمام وجودم خودش و پرت کرد رو زمین ...

 انگارتکه تکه ی اعضای وجودم میخواستند بفهمانندم چیزی را ...

- دخترم حالت بهتره ؟ این لیوان آب رو بخور فکر کنم فشارت افتاده باشه ... این رطبها راهم بخور ...

ضعف زیادی داشتم ... رطبها را خوردم چشمانم کمی سو پیدا کرده نگاهی به دور و برم میکنم از زن تشکر میکنم و میپیچم سمت راست صحن ...

با تمام قدرت دستها را روی سینه میفشارم : السلام علیک یا علی ابن ابیطالب  ، السلام علیک یا وصی رسول الله ، السلام علیک یا زوجه فاطمه (س) بنت نبی الله ....

 

فردایش13 رجب ماه بود توی حیاط خانه مان روی تخت گوشه ی حیاط پدرم صیغه محرمیت را خواند عمه ام خوشحال بودحتی گریه میکرد زینب هم کر میکشید .... پدر دستم را توی دستها ی ناصر گذاشت ، به پشت ناصر زد و گفت ناصر جان مبارک باشد ان شاءالله ، مریم را بتو میسپارم الان دیگر فقط دختردایی نیست ها ...جان تو و جان مریم من ! دستهام یخ کرده بود و توی دستهای گرم ناصر بود هنوز داشتم از خجالت آب میشدم ... خیلی ساده حالا من و ناصر زن و شوهر شده بودیم ...کی باورش میشد ؟ البته همه احتمالش را میدادند روزی این اتفاق بیافتد ، غیر از من ... نمیدانم چرا ولی هیچوقت حتی ذهنم را مشغول این قضیه هم نمیکردم اصلا بهش فکر نمیکردم . پدر قرآن را باز کرد "کهعص"....

و ای رسول یاد کن در کتاب خود احوال مریم را آن روزی که از اهل خانه ی خود کنار گرفته و به مکانی به مشرق روی آورد و آنگاه که از همه ی خویشان به کنج تنهایی محتجب و پنهان گردید ، ماروح خود را مجسم ساختیم ، مریم گفت من از تو پناه میبرم به خدای رحمان که تو پرهیزکاری کن ، گفت من فرستاده ی خدای توام ،به امر او تو را فرزندی بخشم بسیار پاکیزه و پاک سیرت ، مریم گفت از کجا مرا پسری تواند بود در صورتیکه دست بشری به من نرسیده و مرا لمس نکرده و من کار ناشایسته ای نکرده ام . گفت اینچنین کار البته خواهد شد و ما این پسر را آیت و رحمت واسع خود برای خلق میگردانیم و قضای الهی بر این کار رفته است ...

  پدر برای میمنت و برکت 5 صفحه اول سوره را خواند و بعد از فرستادن صلوات بلند شد و با  ابراهیم  و زینب داخل خانه رفتند .عمه ام خیلی خوشحال بود برای هزارمین باری که میخواست مرا ببوسد بغضش ترکید ؛ ایکاش علی زنده بود و عروس خوشگلش را میدید پدرت گفت وفا ،مریمم را تقدیمت کردم به کنیزی بپذیر بغض هایم نگذاشت جوابش را بدهم مریم جان ، حالا میگویم من و ناصر کنیز خانه ی تو پدرت هستیم ازین به بعد هم بیشتر ...اشکهایش را پاک کرد  مرا بوسید و رفت توی خانه..

 حالا فقط توی حیاط من بودم و ناصر در تمام این15سال که همسایه دیوار به دیوار بودیم هیچوقت دستم هم به ناصر نخورده بود حتی تو بازیهای بچگی... ، دستهای یخم را محکم با دو دستش فشرد کمی گرم شد دستهام خیلی خجالت میکشید م چند دقیقه ساکت ساکت بودیم فقط صدای عمه و پدر از داخل خانه می آمد. ناگهان ناصر صورتش را آورد دم گوشم ، کمی سرم را عقب کشیدم و آرام توی گوشم گفت می آیی با هم یک عهد ببندیم چشمانم که توی چشمش افتاد اشکهایش جمع شده بود گفت می آیی ؟ سرم را تکان دادم یعنی آره... گفت ماه را نگاه کن امشب 13 ماه است خب ؟ میخواهم هر ماه ، ماه شب چهارده را با همدیگر نگاه کنیم از توی صحن آقا روبروی ایوان طلا! ...  ازین به بعد قرارمان شب چهارده هر ماه روبروی ایوان طلا چه من باشم چه نباشم !!

- یعنی چه ؟ چه نباشم ! دستهایم که حالا دیگر گرم گرم شده بود را محکم از توی دستش بیرون کشیدم ...نمیدانم چرا اما دلم هری ریخته بود پایین  ... توی همان چند لحظه بدجور دلبسته ی ناصر شده بودم انگار ما سالهاست که زن و شوهریم قبلن ها ناصر فقط پسر دایی بود اما توی همین چند دقیقه ماجرا خیلی فرق کرده ...

- ناراحت شدی از پیشنهادم ؟    - نه ! نه ! نه !

 اخمهایم توی هم بود با دستش آرام چانه ام را گرفت و سرم را روبروی صورتش نگه داشت زل زده بود توی چشمهام  ... خب پس چی ؟ توی چشمهاش که نگاه کردم با اولین پلک اشکهایی که جمع شده بود توی چشمم ریخت روی گونه هایم ...

- هیچی !  باشه قرارمان شب چهاردهم هر ماه روبروی ایوان طلا ،چه من باشم چه نباشم ! جمله آخر را محکم گفتم ...

-پس، فردا صبح راه می افتیم ! ان شالله ...

 

ما در روستای بلدیه زندگی میکردیم حدود 13 کیلومتر تا نجف فاصله داشت و ناصر خواست با پای پیاده

برویم صبح زود که راه افتادیم  نماز ظهر نجف بودیم ...

ناصر هشت ساله بود که بعثی ها ،علی شوهر عمه ام را دستگیر کردند و 8 ماه بعد خبر شهادتش را آوردند با برق !

همانسال پدرم تو فضای خالی ای که پشت خانه مان بود یک خانه ساخت  برای عمه و بچه هایش و بین دو خانه دیواری کشید تا راحت تر باشیم ...یادش بخیر مادرم هم آنسال زنده بود اما سال بعدش سر زا رفت عمه برایمان مادری میکرد ابراهیم را او بزرگ کرد و پدرم هم برای ناصر و زینب پدری ...

 

امشب شب چهاردهم ماه است ... اوضاع خیلی فرق کرده ... صبح زود که راه افتادم ؛ حالا که وقت نماز عشا است رسیده ام ، اوضاع خیلی فرق کرده ...حالا من آمده ام سر قرار ...دیدی به عهدمان وفا کردم .. چه باشم ! چه نباشم ؟!

اما قرار بود تو باشی و من نباشم ... آخر آنشب از خدا خواستم : قرارمان شب چهاردهم هر ماه روبروی ایوان طلا ،چه من باشم چه نباشم !( خدا یا نیاور آن روزی را که من باشم و او نباشد ! )

 

اوضاع خیلی فرق کرده .. حالا من هستم و من هستم و تو نیستی و کس دیگری هست ...

حالم خیلی بد است رمقی توی بدنم نمانده چشمانم سیاهی میرود دستم را به دیوار میگیرم و همانجا روبروی ایوان مینشینم ... آقا میبینی حال و روزم را ... وقتی مادرم از دنیا رفت ..خیلی گریه میکردم پدرم همیشه میگفت دخترم هر چقدر هم مصیبت بکشیم به پای مصیبتهای آقا نمیرسد ...... بله نمیرسد ولی حالا چی ؟ اینبار خودتان  قضاوت کنید میرسد یا نمیرسد ...

 

-     قرار بود 27 رجب عروسی کنیم ... ازین به بعد خانه ی من میشد آنور دیوار ... دوشنبه بود ... یکهفته بعد از محرمیتمان...  ناصر آمد ، گفت میخواهد برود بغدا د برای ثبت نام نیروی پلیس ...گفت دیشب قبل از خواب به نیت من قران باز کرده سوره ی مریم آمده ... گفت تا فردا بر میگردد ..

آخرین باری بود که میدمش ... اشکهایم را با دستانش پاک کرد گفت تا فردا بر میگردد ... تا فردا !

ابراهیم گفت میگویند  انفجار مقابل اداره پلیس 60 کشته داشته .....

عمه ام دیگر از خانه بیرون نمی آید ... پدر چند روز بعد جنازه ی ناصر را شناسایی کرد  از روی ساعتی که به او هدیه داده بود .............

وقتی به خانه برگشت یک روز تمام به عکس روی دیوار زل زده  بود ...نه به من نگاه میکرد و دلداریم میداد نه به عمه .... نمیدانم چه دیده بود ...آخر تازه دامادش بود ....عاشقش بود ... نمیدانم شاید بیشتر از من عاشق ناصر بود ...

من یکهفته بود که عاشق بودم و پدر 15 سال ... نمیدانم این بشر چه در خود داشت که همگان را شیفته ی خود کرده بود ...

من فقط لیاقت یک هفته همسری ناصر را داشتم ...... ناراحت نیستم ... ناصر لیاقتش بیش ازین بود و من لایق بیش ازین نبودم ...

 

دردم چیز دیگری است....چیز دیگری ! ...نظاره میکنی آقا ؟ حکما هم میشنوی ! ... تا آخر را برایت تعریف میکنم ... میدانم حق را به من میدهی..

 

درونم پر از درد و آتش است ... هرم و گرمای درون شکمم خونابه و لجن زار و آتش را در هم تنیده دارد ... دست که روی شکمم میکشم برجسته تر از هفته قبل شده ...  هر لحظه تاب زندگی کردن را میگیرد ... کودک درونم افعی وجودم شده و ذره ذره مرا در خود میبلعد ...

 

-اربعین ناصر بود ... گریه نمیکردم ... برای شهید که گریه نمیکنند ... شاید دلتنگ شوم ولی گریه نمیکنم ...

عمه آنطرفتر خاک برسر خود میریزد ... در صورتش جای سالمی نمانده  ... لالایی میخواند برای ناصرش ... برای تمام زندگی اش که بی او دیگر برای که  زنده بماند ؟...

پدر هنوز مبهوت است ..اما درست که نگاه میکنم زیر لب چیزی دارد میگوید و لبخند ملیحی که رو ی لبش مینشیند وقتی ناصر را نظاره میکند...

 

درست یادم نیست چند روز بعد از چهلم ناصر بود ......آنطرف دیواربودم ... در خانه ی دامادم !ناصر..عمه و زینب هم آمده بودند زیارت .. اینجا !  ... پدر هم با دوستانش در خانه بودند... زیاد جمعهای  دوستانه داشتند ..اما هیچوقت نفهمیده بودم برای چه؟...

صدای وحشتناکی از آنور دیوار می آمد از در خانه که بیرون آمد .. تا چشم کار میکرد سرباز امریکایی میدیدم ... هر یک امریکایی را هزار نفر...پدر، ابراهیم و تمام دوستانشان را دستگیر کردند ... من را هم !

با تک تک تیرهایی که به دیوار خانه میزدند ..دیواره ی قلبم را سوراخ میکردند ... خانه ام ویران شده بود .......

توی حیاط خانه ویران شده خودم هم ویران شدم ! دیگر از مریم چیزی باقی نماند ... از مریم پاکدامن ِ پرهیزگار هم چیزی نماند ...

حدود 8-9 نفر میشدیم با ابراهیم ، روی سرهاشان کیسه کشیده بودند و دستهاشان را از پشت بسته .... من هم آنطرفتر زیر شقیقه ی یک کلاش ایستاده بودم ... داد میزدند و از پدر سوال میکردند ... انگار تک تکشان را میشناختند ... پدر را به اسم صدا میکرد ... آنقدر با قنداق تفنگ بر کتف پدر کوبید که همانجا بیهوش شد ....

 

چادر عربی ام را که  از سرم می کشید بازوانم توی دستانش خرد میشد ... قلبم توی دهانم آمده بود .. با دستانش اشاره میکرد که پیراهنم را از تنم بیرون بیاورم ... فقط توان زل زدن توی چشمهایش را داشتم .. تمام بدنم لمس شده بود هیچ کاری نمیتوانستم بکنم ... فریاد میزد ... ناگهان با تمام قدرت پایش را کج کرد و گذاشت روی مچ پایم و با تمام قدرت بازویم را که توی دستش بود به جلو و بعد به عقب و پرتم کرد روی زمین  ... هنوز پوتینهایش رو ی مچ پایم بود ...... هر چقدر توان داشتم فریاد میزدم اما کسی نمیشنید؟ یا صدای من در نمی آمد ؟....

آخرین چیزی که از او، پدر، خانه ، مریم باکره و ابراهیم یادم است لخت و عریان روبرویش افتاده ام ...

حالا من مادر  حرامزاده ی درونم هستم... از پدر منجی تنیده در رحمم فقط چشمان آبی نحسش را بیاد دارم ... و دوباره درونم آتش میگیرد و هرم و دوباره عق میزنم تا با تمام وجو بالا بیاورمش ... تا خلاص شوم ... اما مرگ افعی فقط با زهر است ... باید خنجر زهر آلود را  توی گلویش فرو کنی وگرنه هرسرش میشود هفتاد سر .......

 

حالا قضاوت کن ... دردم را و مصیبتم را ......... دیگر لحظه ای ننگ مادر بودن را نمیخواهم ... خودت شفاعت کن  !!!  

 

 

 

 

فاطمه | + | | Add to google