تبليغاتX
مشق شب
درخت کاری و آب یاری ِ طرح حرم تا حرم
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

رفتم قرص و شربت‌ام را بگیرم که داروخانه‌چی حوالت‌ام داد به سوپرمارکتی اِ سر کوچه. دکتر چند بطری آب تجویز کرده بود. آدم دکتر رفتن نیستم، اما نا نگذاشته برای‌ام. اول بدن ام زُق زق می کند، بعد تیر می کشد. بعد هم زیر پوست‌ام قلمبه می‌شود، سرخ می شود، پوست‌ام را می‌ترکاند و ریز ریز می‌زند بیرون. ردِ رگ‌ها را گرفته و ریشه دوانده در تمام‌ام، حالا دیگر توی من جا نمی‌شود. زمان و مکان هم نمی‌شناسد. وسط یک جلسه رسمی دارم حرف می‌زنم، یک‌هو رشد کردن‌اش می گیرد، دو تا دست‌ام را می‌گذارم رو قلب‌ام، صدای نفس حضار در نمی‌آید از ترس، شبیه تیر خورده‌ها می‌پیچیم به خودم. تیری در کار نیست، چیزی فرو نمی‌رود، دارد سر در می‌آورد از قلب‌ام، استخوان‌های قفسه سینه را رد می کند، از گوشت و بعد هم از پوست می‌گذرد. ملت، چشم‌شان شده این هوا. می‌گویم: چیزی نیست، دارد قد می‌کشد، جوانه می‌زند، شاخ و برگ می‌دهد این درخت ِ درون من. دکتر گفته باید این دوره را بگذرانم، باید زیاد آب بخورم، باید کمتر گریه کنم؛ نباید اشک‌هایم را حیف و میل کنم، باید بریزم‌شان توی خودم. شاخ و برگ که داد دیگر دردش کم تر می‌شود. گفته بعدش باید حواس‌ام باشد که بیشتر از نیم ساعت یک جا ننشینم، مثلا روی نیمکت پارکی، جایی. چون شاخه‌هاش را می‌گیراند و زندانی‌ام می‌کند همان‌جا.  خلاصه حجم ِ سبز دوپایی را در حال تردد در خیابان دیدید، جا نخورید؛ همه‌اش ماحصل دانه‌ای است که کاشته توی دل‌ام. فقط عزا گرفته‌ام چه‌جوری توی تاکسی جا بشوم این روزها.

 

فاطمه | + | | Add to google
نوك نمدي
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388

خانه‌مان شده بود كاروان‌سرا. مبل‌ها را كرده‌ بودند سرسره، ميز را هم الاكلنگ. تا سر و كله‌ي عمو پورنگ و امير محمد توي صفحه‌ي تلويزيون پيدا شد، همه‌شان سُر خوردند و نشستند جلوي تلوزيون. كنترل تلويزيون را توي هوا دست به دست مي‌كردند. براي بلند كردن صداي تلوزيون مسابقه گذاشته بودند. هركدام‌شان دو سه مربع سبز به نوار وُلوم پايين صفحه اضافه مي‌كرد و كنترل را پرت مي‌كرد براي نفر بعدي. مربع‌هاي سبزرنگ كه به آخرش رسيد و جايي براي پُر شدن نداشت، شروع كردند به هم‌خواني. «تك تكِ اردك» را با جيغ و خنده و داد مي‌خواندند. از توي آشپزخانه و به مدد سوراخ اُپن همه‌شان را زير نظر داشتم. «سجاد» كه از اول بين‌شان، لاي دست‌و بال‌شان بالا و پايين مي‌پريد، رفته بود لم داده بود روي مبل. يك‌جورهايي دمغ به نظر مي‌رسيد. گفتم حتما چيزي‌اش شده. رفتم نشستم كنارش. اولش كه اصلا محلم نذاشت. بعد از كلي قربان و صدقه بردمش توي اتاق خودم. بسته روان‌نويس‌هاي روترينگِ رنگ و وارنگم را دادم دستش كه روي كاغذ برايم بنويسد چه‌اش شده.  هشت سال است كه چيزي نمي‌شنود، يعني از همان موقع كه به‌دنيا آمد، ناشنوا بود. با روان نويسِ بنفش يك گوشه‌ي كاغذخبرهاي كاهي نوشتم: "سجاد نمي‌خواي بگي چي شده؟" داشت نقاشي مي‌كشيد. خورشيد را با قهوه‌اي، كوه را صورتي رنگ مي‌كرد. نگرانِ نوكِ راوان نويسِ نوك نَمدي‌ام بودم، از خيرشان گذشتم و گذاشتم كارش را بكند. علامت سوال جمله‌ام را كه گذاشتم، برداشت همه جمله را خط‌خطي كرد. با آرنج‌اش دستم را كنار زد و فهماند كه نبايد وارد محدوده‌ي نقاشي‌اش بشوم. نيم‌ساعتي كاري به كارش نداشتم، آخرش برداشت با روان نويس قرمز پشت صفحه‌ي نقاشي‌اش نوشت: "عموپورنگ چي مي‌خونه كه اينها اين‌قدر مي‌خندن؟"

فاطمه | + | | Add to google
حتي به يك چشم بر هم زدن ...
شنبه یازدهم اسفند 1386
 

برداشت صفرم:

تو پيامبر را چه مي‌ماني، بگو؟!

 

برداشت اول:

حدود ده دقيقه اي را دنبال كتاب درسي اش مي گردد و وقتي پيدايش نمي كند. رو به مادر مي‌كند كه حالا او هم آمده تا كمك كند كه كتابش را زودتر پيدا كنند. چشم غره اي به او مي‌رود و مي گويد: "لازم نكرده! هزار بار نگفتم دست به وسايل من نزن؟" و درست شبيه كليشه‌هاي سريال‌هاي تلوزيوني، از اتاق بيرون مي‌رود و در را محكم مي‌كوبد.

 

‌برداشت دوم:

صبح زنگ زده بود كه مي‌خواهد بيايد خانه‌شان. دوست‌اش.  او هم به صرافت افتاده بود براي مرتب كردن خانه. يك‌عالمه فيلم و كتاب‌هاي قطور را كنار تخت‌اش، روي هم چيد. چند باري كتاب‌ها را زير و رو كرد تا بهترين‌هايش بيشتر توي چشم باشند. از هر كدام‌شان 50، 60 صفحه اي بيشتر نخوانده بود، يعني علاقه اي نداشت. اما كسي نمي‌دانست اين را.

 

برداشت سوم:

مرد در خانه را كه باز مي‌كند كسي دم در نيست تا سلامش را عليك بگيرد و كمي هم تحويل‌اش. كفش‌ها را همان دم در رها مي‌كند و اولين‌جا را براي پرتاب كردن كاپشن و كيفش پيدا مي كند؛ روي مبل‌ها. "كسي خانه نيست" را بلند مي گويد تا كمي از حرص بي محلي كردن ديگران به آمدنش، بكاهد.

 

برداشت چهارم:

تا راننده بيايد و با فرياد بگويد كه در را آرام ببند، او در را كوبيده بود ... و يك فحش آبدار هم نصيب راننده كرده است. قبل از پياده شدن، حدود ده باري جمله‌ي "اين مسير هر روزمه، كرايه‌اش هم 200 تومنه " را تكرار مي كند. من هم هر روز همان مسير را مي‌ آمدم. كرايه‌اش 250 تومان بود.

 

برداشت پنجم:

درباره فوت مادرش صحبت مي كنند. مي گويد: "امتحان است ديگر. مگر همين كارشناسي ارشد، توبراي اينكه مدرك بالاتري بگيري، مجبور نيستي امتحان بدهي؟ شب امتحان هم كه نمي شود همه درس‌ها را خواند ... همين‌روزها كه شايد دوزار هم براي‌مان ارزش ندارند، يك فصل از كتاب درسي باشد". دختر دلايلش را مي‌گويد و آن يكي كه روبرويش نشسته در جواب اين همه فلسفه بافي‌(شايد!) شانه ها را بالا مي‌اندازد و مي‌گويد اين‌ حرف‌ها براي تو مادر مي‌شوند؟

 

برداشت ششم:

خيلي از كارهايي كه بايد تحويل‌اش مي‌دادم مانده بود. گفتم حتما مي‌خواهد درباره كارها صحبت كند.  بي ربط نبود اما از قاب قوسين حرف مي‌زند. از اينكه عين بچه آدم زندگي كردن آخر عرفان است. و من ياد كلاس عرفان و فرا درماني‌ مي‌افتم.

 

برداشت هفتم:

فرمود طرفة العيني مرا به حال خود وا مگذار در حاليكه اشرف مخلوقات بود، فرمود طرفة العيني مرا به حال خود وا مگذار در حاليكه خاتم پيامبران بود، فرمود طرفة العيني مرا به حال خود وا مگذار در حاليكه درست‌كار ترينِ مردمان بود ...

 

فاطمه | + | | Add to google
فراخوان ارسال خاطرات!
یکشنبه نهم دی 1386

 

 

فاطمه | + | | Add to google
خسی در میقات
شنبه ششم آبان 1385

 

از پس اين سطرها ديگر يقين دارم كه اگر درب خانه ي قلبت را به روي حق بگشايي، تو ميشوي سلطان، اشرف، حكم ران و تمام عالم ميشود بنده ات. حتي حرف ها و كلمات كه فريبكار تر و زيرك تر از آن نديده ام در اين بازار دكا" دكا . اراده كن، خودشان را به دست و پايت مي افكنند و هي خودشان را ظريف و زيور انديشه ات مي كنند. همانطور كه تو خوش داري جلال !

جلال؛ نميدانم چه صيغه اي است كه همه مان چاي خورده و نخورده اينگونه صدايت ميزنيم و ياد ندارم شنيده باشم هدايت را صادق بخوانند ...

انگار که مردان حق هميشه در جبهه ي خودي اند .

 

 

همان روز شنبه
مكه
اين سعي ميان «صفا» و «مروه» عجب كلافه ميكند آدم را. يكسره برت مي‌گرداند به هزار و چهار صد سال پيش. به ده هزار سال پيش. با “هروله”اش ) كه لي لي كردن نيست، بلكه تنها تند رفتن است.) و با زمزمه بلند و بي‌اختيارش؛ و با زير دست و پا رفتن‌هايش؛ و بي“خود”ي مردم؛ و نعلين‌هاي رها شده؛ كه اگر يك لحظه دنبالش بگردي زير دست و پا له ميشوي؛ و با چشم‌هاي دودوزنان جماعت، كه دسته دسته بهم زنجير شده‌اند؛ و در حالتي نه چندان دور از مجذوبي ميدوند؛ و چرخهايي كه پيرها را ميبرد؛ و كجاوه‌هايي كه دو نفر از پس و پيش بدوش گرفته‌اند؛ و با اين گم شدن عظيم فرد در جمع. يعني آخرين هدف اين اجتماع؟ و اين سفر...؟ شايد ده هزار نفر، شايد بيست هزار نفر، در يك آن يك عمل را مي‌كردند. و مگر مي‌تواني ميان چنان بيخودي عظمايي به سي خودت باشي؟ و فرادا عمل كني؟ فشار جمع ميراندت. شده است كه ميان جماعتي وحشت زده، و در گريز از يك چيزي،‌ گير كرده باشي؟ بجاي وحشت “بيخودي” را بگذار، و بجاي گريز “سرگرداني” را؛ و پناه جستن را. در ميان چنان جمعي اصلا بي‌اختيار بي‌اختياري. و اصلا “نفر” كدام است؟ و فرق دو هزار و ده هزار چيست؟...
يمني‌ها چرك و آشفته موي و با چشم‌هاي گود نشسته، و طنابي بكمر بسته، هر كدام درست يك يوحناي تعميدي كه از گور برخاسته. و سياه‌ها درشت و بلند و شاخص، كف بر لب آورده و با تمام اعضاي بدن حركت‌كنان. و زني كفش‌ها را زير بغل زده بود و عين گم شده‌اي در بياباني، ناله‌كنان ميدويد. و انگار نه انگار كه اينها آدميانند و كمكي از دستشان برمي‌آيد. و جوانكي قبراق و خندان تنه ميزد و ميرفت. انگار ابلهي در بازار آشفته‌اي. و پيرمردي هن هن كنان در ميماند و تنه مي‌خورد و به پيش رانده ميشد. و ديدم كه نميتوانم نعش او را زير پاي خلق افتاده ببينم. دستش را گرفتم و بر دست‌انداز ميان “مسعي” نشاندم؛ كه آيندگان را از روندگان جدا مي‌كند. يك دسته از زنها (10ـ15 نفري بودند) بر سفيدي لباس احرام، پس گردنشان نشان گذاشته بودند. نقش رنگي بنفشه‌اي گلدوزي شده را. و هر يك احرام ديگري را از كمر گرفته؛ بخط يك دنبال مطوف ميرفتند.
نهايت اين بيخودي را در دو انتهاي مسعي مي‌بيني؛ كه اندكي سر بالاست و بايد دور بزني و برگردي. و يمني‌ها هر بار كه ميرسند جستي ميزنند و چرخي، و سلامي بخانه، و از نو...كه ديدم نمي‌توانم. گريه‌ام گرفت و گريختم. و ديدم چه اشتباه كرده است آن زنديق ميهنه‌اي يا بسطامي كه نيامده است تا خود را زير پاي چنين جماعتي بيفكند. يا دست كم خودخواهي خود را...حتي طواف، چنين حالي را نمي‌انگيزد. در طواف بدور خانه، دوش بدوش ديگران بيك سمت ميروي. و بدور يك چيز مي‌گردي. و مي‌گرديد. يعني هدف هست و نظمي. و تو ذره‌اي از شعاعي هستي بدور مركزي. پس متصلي. و نه رها شده. و مهمتر اينكه در آنجا مواجهه‌اي در كار نيست. دوش بدوش ديگراني. نه روبرو. و بيخودي را تنها در رفتار تند تنه‌هاي آدمي مي‌بيني. يا از آنچه بزبانشان مي‌آيد مي‌شنوي. اما در سعي، ميروي و برميگردي. بهمان سرگرداني كه “هاجر” داشت. هدفي در كار نيست. و درين رفتن و آمدن آنچه براستي مي‌آزاردت مقابله مداوم با چشم‌ها است. يك حاجي در حال “سعي” يك جفت پاي دونده است يا تند رونده، و يك جفت چشم بي‌“خود”. يا از “خود” جسته. يا از “خود” بدر رفته. و اصلا چشمها، نه چشم. بلكه وجدان‌هاي برهنه. يا وجدانهايي در آستانه چشمخانه‌ها نشسته و بانتظار فرمان كه بگريزند. و مگر مي‌تواني بيش از يك لحظه باين چشم‌ها بنگري؟ تا امروز گمان مي‌كردم فقط در چشم خورشيد است كه نمي‌توان نگريست. اما امروز ديدم كه باين درياي چشم هم نمي‌توان...كه گريختم. فقط پس از دو بار رفتن و آمدن. براحتي مي‌بيني كه از چه سفري چه بي‌نهايتي را در آن جمع مي‌سازي. واين وقتي است كه خوش بيني. و تازه شروع كرده‌اي. و گرنه مي‌بيني كه در مقابل چنان بي‌نهايتي چه از صفر هم كمتري. عيناُ خسي بر دريايي. ـ نه؛ در دريايي از آدم. بل كه ذره خاشاكي، و در هوا. بصراحت بگويم، ديدم دارم ديوانه ميشوم. چنان هوس كرده بودم كه سرم را به اولين ستون سيماني بزنم و بتركانم... مگر كور باشي و “سعي” كني.
از “مسعي” كه درآمدي بازار است. تنگ بهم چسبيده. گوشه‌اي نشستم و پشت بديوار “مسعي” ، داشتم با يكي ازين “كولا”ها رفع عطش مي‌كردم و بچيزي كه جايي ازيك فرنگي خوانده بودم؛ به قضيه “فرد” و “جماعتمي‌انديشيدم. و باينكه هر چه جماعت دربرگيرنده “خود” عظيم‌تر، “خود” به صفر نزديك شونده‌تر. مي‌ديدم “من” شرقي كه در چنين مساواتي در برابر عالم غيب، خود را فراموش مي‌كند و غم خود را؛ همان است كه در انفراد بحدّ تمايز رسيده خود در اعتكاف،‌ دعوي الوهيت مي‌كند. عين همان زنديق ميهنه‌اي يا بسطامي و ديگران. و جوكيان هند نيز. و مي‌ديدم كه اين “من” بهمان اندازه كه در اجتماع خود را “فدا مي‌كند” در انفراد “فدا مي‌شود”. يوگا در آخرين حد رياضت، بچه چيز غير از اين ميرسد؟ ـ كه رضايت خاطري بدهد به رياضت كش، كه اگر در دنياي عمل و كشف خارج از اين تن، او را دستي نيست؛ نقش اراده خود را بر تن خود كه مي‌تواند بزند! و پس چه فرقي هست ميان اصالت فرد و اصالت جمع؟ در “سعي” از بند خويش مي‌گريزيم و عملي مي‌كنيم كه هدفش انتفاي “خويش” است. چه در ذهن و چه در وجود. و با “يوگا” در بند “خويش” ميمانيم. يعني چون در خارج از حوزه تن خويش قدرت عمل نداريم به حوزه كوچك و حقير اقتدار بر تن خويش اكتفا مي‌كنيم. درسعي” سلطه جمع را مي‌پذيريم؛ اما فقط در برابر عالم غيب. و در “يوگا” سلطه جمع را بصفر مي‌رسانيم؛ اما باز در برابر عالم غيب. و اگر آمدي و ازين مجموعه، “عالم غيبرا گرفتي، آنوقت چه خواهد ماند؟... درين دستگاه كه ماييم، “فرد” و “جمع” هيچكدام اصالت ندارند. اصالت در عالم غيب است كه ببازار چسبيده. و اكنون زير پاي كمپاني افتاده. و فرد و جمع دو صورت‌اند گذرا، در مقابل يك معني‌دهنده ابدي؛ اما دو روي. تنها در چنين حوزه‌اي است كه “آيت‌الله” و “ظل‌الله” معني پيدا مي‌كند. ما چه فـُرادا و چه باجتماع، در دنياي كشف و عمل را بروي خود بسته‌ايم. و حال آنكه چه فرد و چه جمع وقتي معني پيدا مي‌كند كه از فرد به جمع، بقصد كشفي و عملي روانه شوي يا بعكس. عين آن داعي قبادياني. و گرنه هزار و چهار صد سال است كه ما “سعي” مي‌كنيم. و هزاران سال است كه اعتكاف و انزوا و چله‌نشيني داريم. اما نه بقصد كشف. خود بسنده بودن طرف ديگر سكه خود فدا كردن است. و حال آنكه اين خود،‌ اگر نه بعنوان ذره‌اي كه جماعتي را ميسازد، حتي “خود” هم نيست. اصلا هيچ است. همان خسي يا خاشاكي، اما (و هزار اما...) در حوزه يك ايمان. يا يك ترس. و آنوقت همين، سازنده از “اهرام” تا ديوار چين. و خود چين. و اين يعني سراسر شرق. از هبوط آدم تا امروز...

فاطمه | + | | Add to google