موجي ...
قیافهی مرد شکسته بود.
دندان شیریِ دختر شکسته بود. قاب عکسِ عروسی شکسته بود.
آخر يك روز هواپیما حریم هوایی را شکسته بود.
دستِ دو
برای خودش شغل شریفی دست و پا کرده بود این آخر عمری. قلب را کَند و گذاشت روی پیشخوان، کلیه ها را توی بوفه چید. روده را منظم توی قفسه ها جاگیر کرد. روی کبد هم یک رُبان چسباند و گذاشت برای دکور. با خط درشت روی شیشه ی مغازه نوشته بود: به سمساری مرحوم آقاجانی خوش آمدید.
خوانش
جنگ تمام شده بود. چند نفر سطل رنگ به دست، داشتند از دیوار سینما بهمن میرفتند بالا. روی دیوار نوشته بود: «ما بر ظالم ميتازيم و از مظلوم حمايت ميكنيم.» دیوار را رنگ کردند و جایش نوشتند: «ما شريك غم همه مظلومان تاريخ هستيم».
پایان بندی
نور، صدا و حرکت واضحتری میخواهم. من قرار است آخر این فیلم کشته شوم.
تاکسی درایوِر
چند دقیقه بعد از این که خبر دار شد خواستگار رفته دم خونهشون، قفلِ فرمون به دست وایستاده بود جلو سینهی خواستگار. همه میگفتن بابا به تو چه ربطی داره؟ تو چهکارهی این دختری مگه؟ میگفت: نمی ذارمش بدن به کس دیگه، مال من اِ. خودم بزرگش کردم.
پسره راننده خطی اِ محل شون بود، از وقتی مژگان دبیرستان میرفت.
گوشت آهو
درخت کاری و آب یاری ِ طرح حرم تا حرم
رفتم قرص و شربتام را بگیرم که داروخانهچی حوالتام داد به سوپرمارکتی اِ سر کوچه. دکتر چند بطری آب تجویز کرده بود. آدم دکتر رفتن نیستم، اما نا نگذاشته برایام. اول بدن ام زُق زق می کند، بعد تیر می کشد. بعد هم زیر پوستام قلمبه میشود، سرخ می شود، پوستام را میترکاند و ریز ریز میزند بیرون. ردِ رگها را گرفته و ریشه دوانده در تمامام، حالا دیگر توی من جا نمیشود. زمان و مکان هم نمیشناسد. وسط یک جلسه رسمی دارم حرف میزنم، یکهو رشد کردناش می گیرد، دو تا دستام را میگذارم رو قلبام، صدای نفس حضار در نمیآید از ترس، شبیه تیر خوردهها میپیچیم به خودم. تیری در کار نیست، چیزی فرو نمیرود، دارد سر در میآورد از قلبام، استخوانهای قفسه سینه را رد می کند، از گوشت و بعد هم از پوست میگذرد. ملت، چشمشان شده این هوا. میگویم: چیزی نیست، دارد قد میکشد، جوانه میزند، شاخ و برگ میدهد این درخت ِ درون من. دکتر گفته باید این دوره را بگذرانم، باید زیاد آب بخورم، باید کمتر گریه کنم؛ نباید اشکهایم را حیف و میل کنم، باید بریزمشان توی خودم. شاخ و برگ که داد دیگر دردش کم تر میشود. گفته بعدش باید حواسام باشد که بیشتر از نیم ساعت یک جا ننشینم، مثلا روی نیمکت پارکی، جایی. چون شاخههاش را میگیراند و زندانیام میکند همانجا. خلاصه حجم ِ سبز دوپایی را در حال تردد در خیابان دیدید، جا نخورید؛ همهاش ماحصل دانهای است که کاشته توی دلام. فقط عزا گرفتهام چهجوری توی تاکسی جا بشوم این روزها.
نوك نمدي
خانهمان شده بود كاروانسرا. مبلها را كرده بودند سرسره، ميز را هم الاكلنگ. تا سر و كلهي عمو پورنگ و امير محمد توي صفحهي تلويزيون پيدا شد، همهشان سُر خوردند و نشستند جلوي تلوزيون. كنترل تلويزيون را توي هوا دست به دست ميكردند. براي بلند كردن صداي تلوزيون مسابقه گذاشته بودند. هركدامشان دو سه مربع سبز به نوار وُلوم پايين صفحه اضافه ميكرد و كنترل را پرت ميكرد براي نفر بعدي. مربعهاي سبزرنگ كه به آخرش رسيد و جايي براي پُر شدن نداشت، شروع كردند به همخواني. «تك تكِ اردك» را با جيغ و خنده و داد ميخواندند. از توي آشپزخانه و به مدد سوراخ اُپن همهشان را زير نظر داشتم. «سجاد» كه از اول بينشان، لاي دستو بالشان بالا و پايين ميپريد، رفته بود لم داده بود روي مبل. يكجورهايي دمغ به نظر ميرسيد. گفتم حتما چيزياش شده. رفتم نشستم كنارش. اولش كه اصلا محلم نذاشت. بعد از كلي قربان و صدقه بردمش توي اتاق خودم. بسته رواننويسهاي روترينگِ رنگ و وارنگم را دادم دستش كه روي كاغذ برايم بنويسد چهاش شده. هشت سال است كه چيزي نميشنود، يعني از همان موقع كه بهدنيا آمد، ناشنوا بود. با روان نويسِ بنفش يك گوشهي كاغذخبرهاي كاهي نوشتم: "سجاد نميخواي بگي چي شده؟" داشت نقاشي ميكشيد. خورشيد را با قهوهاي، كوه را صورتي رنگ ميكرد. نگرانِ نوكِ راوان نويسِ نوك نَمديام بودم، از خيرشان گذشتم و گذاشتم كارش را بكند. علامت سوال جملهام را كه گذاشتم، برداشت همه جمله را خطخطي كرد. با آرنجاش دستم را كنار زد و فهماند كه نبايد وارد محدودهي نقاشياش بشوم. نيمساعتي كاري به كارش نداشتم، آخرش برداشت با روان نويس قرمز پشت صفحهي نقاشياش نوشت: "عموپورنگ چي ميخونه كه اينها اينقدر ميخندن؟"
حتي به يك چشم بر هم زدن ...
برداشت صفرم:
تو پيامبر را چه ميماني، بگو؟!
برداشت اول:
حدود ده دقيقه اي را دنبال كتاب درسي اش مي گردد و وقتي پيدايش نمي كند. رو به مادر ميكند كه حالا او هم آمده تا كمك كند كه كتابش را زودتر پيدا كنند. چشم غره اي به او ميرود و مي گويد: "لازم نكرده! هزار بار نگفتم دست به وسايل من نزن؟" و درست شبيه كليشههاي سريالهاي تلوزيوني، از اتاق بيرون ميرود و در را محكم ميكوبد.
برداشت دوم:
صبح زنگ زده بود كه ميخواهد بيايد خانهشان. دوستاش. او هم به صرافت افتاده بود براي مرتب كردن خانه. يكعالمه فيلم و كتابهاي قطور را كنار تختاش، روي هم چيد. چند باري كتابها را زير و رو كرد تا بهترينهايش بيشتر توي چشم باشند. از هر كدامشان 50، 60 صفحه اي بيشتر نخوانده بود، يعني علاقه اي نداشت. اما كسي نميدانست اين را.
برداشت سوم:
مرد در خانه را كه باز ميكند كسي دم در نيست تا سلامش را عليك بگيرد و كمي هم تحويلاش. كفشها را همان دم در رها ميكند و اولينجا را براي پرتاب كردن كاپشن و كيفش پيدا مي كند؛ روي مبلها. "كسي خانه نيست" را بلند مي گويد تا كمي از حرص بي محلي كردن ديگران به آمدنش، بكاهد.
برداشت چهارم:
تا راننده بيايد و با فرياد بگويد كه در را آرام ببند، او در را كوبيده بود ... و يك فحش آبدار هم نصيب راننده كرده است. قبل از پياده شدن، حدود ده باري جملهي "اين مسير هر روزمه، كرايهاش هم 200 تومنه " را تكرار مي كند. من هم هر روز همان مسير را مي آمدم. كرايهاش 250 تومان بود.
برداشت پنجم:
درباره فوت مادرش صحبت مي كنند. مي گويد: "امتحان است ديگر. مگر همين كارشناسي ارشد، توبراي اينكه مدرك بالاتري بگيري، مجبور نيستي امتحان بدهي؟ شب امتحان هم كه نمي شود همه درسها را خواند ... همينروزها كه شايد دوزار هم برايمان ارزش ندارند، يك فصل از كتاب درسي باشد". دختر دلايلش را ميگويد و آن يكي كه روبرويش نشسته در جواب اين همه فلسفه بافي(شايد!) شانه ها را بالا مياندازد و ميگويد اين حرفها براي تو مادر ميشوند؟
برداشت ششم:
خيلي از كارهايي كه بايد تحويلاش ميدادم مانده بود. گفتم حتما ميخواهد درباره كارها صحبت كند. بي ربط نبود اما از قاب قوسين حرف ميزند. از اينكه عين بچه آدم زندگي كردن آخر عرفان است. و من ياد كلاس عرفان و فرا درماني ميافتم.
برداشت هفتم:
فرمود طرفة العيني مرا به حال خود وا مگذار در حاليكه اشرف مخلوقات بود، فرمود طرفة العيني مرا به حال خود وا مگذار در حاليكه خاتم پيامبران بود، فرمود طرفة العيني مرا به حال خود وا مگذار در حاليكه درستكار ترينِ مردمان بود ...