و چه نیکو امیری!
بعید بود بگذارد برود. کسی که سیسالِ تمام سر سفرهی آنها نشسته بود، جواب داد: در تمام خوشیها و روزهایِ آسایش همراهتان بودم؛ حالا درست در روز کارزار، جانم را بردارم و بروم؟
وقتی به میدان رفت، ماهرانه رجز میخواند: امیری حسین و نعم الامیر، سرور فواد البشیر النذیر. اسلم بن عمرو، غلام سیاه پوست امام بود. همان کسی که در آغوش امام جان داد و امام صورت زخمیاش را شبیه به علی اکبر (ع)، بوسید. وقتی ده روز بعد از حادثهی کربلا، جنازهاش را دورتر از میدان نبرد پیدا کردند،تنِ بد بوی او بوی عطر گرفته بود و صورتاش نورانی و سفید شده بود؛ درست مانند وعدههایی که امام به او داده بود.