تبليغاتX
مشق شب
تاکسی درایوِر
یکشنبه سی و یکم مرداد 1389

چند دقیقه بعد از این که خبر دار شد خواست‌گار رفته دم خونه‌شون، قفلِ فرمون به دست وایستاده بود جلو سینه‌ی خواست‌گار. همه می‌گفتن بابا به تو چه ربطی داره؟ تو چه‌کاره‌ی این دختری مگه؟ می‌گفت: نمی ذارمش بدن به کس دیگه، مال من اِ. خودم بزرگش کردم.

پسره راننده خطی اِ محل شون بود، از وقتی مژگان دبیرستان می‌رفت.

فاطمه | + | | Add to google
گوشت آهو
پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389
برای پدرم مأموریت بریده بودند، با خانواده. خانه‌های سازمانی، سوسک سیاه بال‌دار، نخل و پل کارون را اول بار در چهار سالگی دیدم. تصویری از پدرم توی آن فضا ندارم، چون هیچ‌وقت نبود. ظهرها وقتی مادرم خواب بود، یا توی پناه‌گاه مشغول تسبیح زدن، دل‌اش خوش بود که سرِ من و برادرم به کتاب داستان‌هامان گرم است. نمی‌دانم چرا ولی از یک‌جایی به بعد، کارم این شده بود که یک گوشه‌ی دنج پیدا کنم، کتاب‌ها را ورق بزنم، روی بعضی عکس‌ها مکث کنم و بعد با دقت تمام، دور حیوانات کتابِ داستان‌ام را با دست بِبُرم، تاش بزنم و تندی بچپانم توی دهان‌ام. بیش‌تر طعم‌های قورت داده شده، مربوط به آهوهای چشم درشتِ کاغذی بودند. قیافه‌ام کاملا جدی و مصمم بود در مورد جویدن و به نیش کشیدن تکه عکس‌های کتاب، انگار که کباب دنده باشند. برادر 2 ساله‌ام بیشتر شبیه مَشنگ‌ها نگاه‌ام می‌کرد و بعد تف مالی می‌کرد و هدر می‌داد گوشت‌ها را. علف‌ملف‌های زیر پای آهو را به او می‌دادم تا سرگرم باشد و به حق من دست درازی نکند. مامان‌ام حدود 15، 20 تا کتاب تکه پاره شده را توی کمدِ اتاقِ انباری پیدا کرد. خانه سازمانی‌مان یک حیاط بزرگ داشت. سرگرمی دیگرمان، آن‌موقع‌ها یک توپ پلاستیکی بود که عموی کوچک‌ام هرچه فن توی لایی کردن بلد بود، اجرا کرده بود روی آن. از رشت که آمدیم اهواز، یادگاری داده بود بهمان. آقا رضا را یادم هست که می‌آمد بازی می‌کرد باهامان توی حیاط، آن‌موقع‌ها هنوز«رضا موجی» صداش نمی‌کردند. 
فاطمه | + | | Add to google
این‌جا شیش‌ماه از سال محرمه، الباقی صفر
جمعه یکم مرداد 1389

«تاسیان» یک کلمه‌ی کوفتی است در گویش گیلکی. کوفت از این جهت که شنیدن‌اش هم دل‌ات را به‌هم می‌زند، از بس حالِ بد دارد توی حرف‌هاش. کوفت به‌خاطر این‌که درست می زند وسط خال. این کلمه را درباره‌ی وقتی کسی می‌رود سفر یا دیگر پیش‌تان نیست می‌گویند. به غمی که از نبودن کسی پیش می‌آید. جای‌گزینی غیر از "خالی بودن جا" در زبان فارسی برای‌اش  وجود ندارد یا من یادم نمی آید. اما همین معادل هم ادای دین نمی‌کند؛ آن‌قدری از پس معنی ِ تاسیان بودن بر نمی‌آید این "جای کسی خالی بودن". وقتی خانه تاسیان می‌شود یعنی دست و دل‌ات به هیچ کاری نمی‌رود از بس که با نبودن او خودت را هم گم کرده‌ای. با بغض کاری نداریم چون قبل‌تر کارش را انجام داده و توی کمد لباسی، آشپزخانه‌ای، دستشویی‌ای، جایی به ثمر نشسته است. مثلا مامان ام گوشی را بر می دارد و به شوهر خاله ام زنگ می‌زند و درباره‌ی جای خالیِ خاله‌ام که سال۫ دوزاده ماه در سفر است، حرف می‌زنند و در آخر می‌گوید: شیمی خانه تاسیان اِ، ویریزید ناهار بایید اَمی ورجه (پاشید ناهار بیاید پیش ما، خونه‌تون تاسیان اِ).  اما یزدانی خرم توی معرفی کتاب «تاسیان»ِ ابتهاج، درباره‌ی این کلمه نوشته: «گویا به حالتی می‌گویند بعد از مرگ، سکراتی که بعد از رها شدن جان، انسان به آن دچار می شود. شاید مترادف تولد باشد در جهان فانی. منتها با درکی همه جانبه و غیرقابل اغماض » نمی‌دانم چه‌‌‌قدر درست هست یا نیست این معنی، خیلی هم نفهمیدم چی گفت. تاسیان اما باید کلا حذف شود از زندگی آدم ها از بس که درد دارد جای‌اش. اصولا کسی که بودن‌اش ضروری است، نباید برود یا بگذارد گند بخورد به همه‌چی، از بس که لمس می‌شود همه‌ی جهات آدم از نبودن‌اش.

عنوان از اینجا

فاطمه | + | | Add to google