تبليغاتX
مشق شب
دخيل
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
در چوبي بزرگ را كه بوسيد و وارد شد، درست رسيده بود آخر دنيا. ول‌كن معامله نبود. ذكر گرفته بود: «من دست خالي نمي‌رُم، نمي‌رُم، نمي‌رُم».

فاطمه | + | | Add to google
اصولا ملالي نيست!
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387

تا حالا تمام روز، يك در ميان، خيره شده‌اي به چراغ ِ سبز آن پايين؟! چراغِ سبز گوگل‌تاك كه براي حرف زدن توي محيط كار باكلاس تر است. خودت مي‌داني كه نمي‌آيد ها، اما يك ويري توي وجودت هست كه آن چراغه سبز باشد. همچين يك فشار تميزي براي خودت درست مي‌كني، علاوه بر آن فشار كاري كاذبي كه برايت ساخته‌اند، كه يك در ميان بايد فارس باز كني و مهر و يك‌عالمه از اين چي‌چي نيوز ها؛ اصلا روي دور خودكار افتاده‌اي، دست خودت هم نيست؛ هر يك دقيقه يك‌بار چشم ‌مي‌چرخاني و آن صفحه‌ي جي‌ميل‌ات كه  گروپ سيميلار شده را از توي صفحه‌هاي تلنبار شده پيدا مي‌كني! هر بار هم ده ثانيه‌اي وقت مي‌برد. البته به تكرار دفعات تصاعداً‌ ! زمانش هم پايين مي‌آيد. اما كف‌اش 5 ثانيه است ديگر. كم‌تر راه ندارد. حالا يك‌هو توي آن بلبشو مي‌بيني چراغ‌اش سبز است. يعني هست. بعد چند ثانيه خيره مي‌شوي به صفحه. اصلا به‌روي خودت هم نمي‌آوري كه هست. انگار اصلا تو براي اين سبز شدنه هيچ نكشيده‌اي. بعد صفحه را خاكش مي‌كني توي همان گروپ سيملارها.

فاطمه | + | | Add to google