تبليغاتX
مشق شب
خاطره ای از آخوندها، که همه‏ی مملکت را گرفته‏اند!
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

 

جمعیت برای تاکسی گرفتن تا وسط های خیابان هم آمده بودند. پسر جوانی روی صندلی جلو نشست. ماشین مسافر کش از میان چند ماشین لایی کشید تا خود را از آن جهنم بیرون بکشد. حاج‏آقای مُعمّمی، جلوی ماشین ظاهر شد. راننده که دل اش از ترافیک شهر پر بود دهنش را کج کرد و کمی آن را به سمت پنجره گرفت و گفت: "برو کنار له ات میکنم ها"... و با قدرت هر چه تمام تر پایش را روی پدال گاز فشار داد.

چند ثانیه ای گذشت و راننده که معلوم شد دلش از جاهای دیگری هم پر است،  آرام آرام شروع به حرف زدن کرد. صدای خنده ی پسر بلند شد و راننده که احساس کرد حامی‏ای برای حرف هایش پیدا کرده است، صدایش را به صورت عادی برگرداند و شروع به تعریف خاطره ای از "آخوندها که همه‏ی مملکت را گرفته اند"، کرد:

"توی یه آژانس کار می کردم، یه آخوندی مشتری مون بود. طبقه آخر یه ساختمون چهار واحدی می نشست. طبقه اولشون هم یه مهندس بود. این آخونده هر وقت ماشین می خواست، زنگ می‏زد می گفت یه ماشین واسه آقا مهندس بفرستین. یبار اتفاقی نوبت من شد که برم. درشون شیشه ای بود. تا دید من ترمز کردم، جلدی پرید بیرون. گفت: آژانس هستید؟ گفتم: آره، ولی مال آقا مهندسه. گفت: بله، آقای مهندس برای ما ماشین گرفته اند. گفتم: نه، اجازه بدین زنگشونو بزنم، اگه گفتن برا شماست، باشه!... آخونده گفت: حالا شما زنگ را نزن ... خلاصه من هم تشت رسوایی‏اش رو نریختیم و سوارش کردم. یه استارت زدم دیدم ماشین روشن نمیشه؛ گفتم: آقا ماشینم خرابه، برو زنگ بزن بگو یه ماشین دیگه بیاد،  طرف پیاده شد. تا پیاده شد، دید منم گاز و گرفتم و رفتم ..."

مسافر عقبی سعی کرد مثل همیشه بی خیال بحث های توی ماشین شود، اما حالش از آخوند توی خاطره بهم خورده بود. اسکناس هایش را در آورد، با "بفرمایید"ی به سمت راننده گرفتشان.  راننده که پول را گرفت، دختر هم نفس عمیقی کشید و گفت: "جسارتا، توی هر دار و دسته ای آدم دون مایه و پست پیدا می شود. هم توی آخوند جماعتش، هم توی راننده جماعتش"!... این "راننده جماعت" را خیلی غلیظ گفت و با تکرار هر کلمه اش، رگ های گردن راننده بود که میزد بیرون. راننده که داشت از عصبانیت می‏ترکید، صدایش را از حالت عادی خیلی بالا تر برد و گفت: "اما آخوندا همشون پست فطرتند". دختر بار دیگر عبارت "جسارتا" را تکرار کرد و ادامه داد: "شبیه شما"؟

 

فاطمه | + | | Add to google
شمعدانی باشد، بهتر است...
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

 

سال را با سفر قم و یزد و کرمان و بم شروع کردم.

جای‏‎تان به تفکیک، در قسمت زنانه و مردانه، خالی بود. در ادامه، دست‏نوشته‏های سفر را می‏خوانید.

 

*

سفر که می‏خواهم بروم، دو دلم. یکی می‏خواهد همین‏جا بماند، یکی می‏خواهد برود.

بعضی لحظه‏ها هم فکر می‏کنم که اصلا، نمی‏خواهم سفر بروم.

همه‏اش بار جمع می‏کنم، کتاب بر می‏دارم. می‏خواهم سرگرم شوم.

می‏خواهم سرم گرم شود که نترسم.

دلم نمی‏خواهد از خانه و اتاق دل بکنم. از عادت‏ها ...

که اگر سخت نبود، امیرالمومنین صلوات الله، نمی‏فرمود: ترک عادت عبادت است.

و تو بخوان «کمال سعادت زندگی» است ...

اما راه که می‏افتیم، حالم عوض می‏شود

وسط راه، کمی که از سفرگذشته، آرامم. خوش‏حالم.

دیگر نمی‏ترسم.

تنها، اولش سخت است ...

 

*

کوه بلند که می‏بینم، دلم باران می‏خواهد.

دلم می‏خواهد نشسته باشم زیر یک سقف، روی ایوان. کنار یک لیوان چای کم‏رنگ و یک گل‏دان.

شمعدانی باشد، بهتر است.

دلم می‏خواهد حال شعر داشته باشم و داستان

دلم پایان باز می‏خواهد.

نه شوق بهشت، نه ترس دوزخ ...

 

*

عینک آفتابی که می‏زنم، بیشتر نوشتن‏ام می‏آید.

مردمک چشم‏ام را که تنگ می‏کنم،

قیافه‏ام را که شبیه آدم‏های «بی‏محل» می‏کنم،

بیشتر نوشتن‏ام می‏آید ...

عینک که می‏زنم، دور و برم کم‏رنگ است.

 

*

انگشتر فیروزه دیگر توی دست‏هایم غریبی نمی‏کنند،

از « بازار رضا» خریدمش، چند ماه پیش.

دیشب دستم را که به ضریح خواهرشان می‏کشیدم،

جان گرفته بود، طواف می‏کرد...

 

*

توی جاده، ماشینی که از روبرو می‏آید چراغ می‏زند

پدر دست تکان می‏دهد. انگار سال‏ها است که هم‏دیگر را می‏شناسند.

 

*

از کاشان راه‏مان را کج می‏کنیم سمت «بادرود»

می‏خواهیم برویم « آقا علی عباس»

پدر می‏گوید: می‏خواهیم عیدی‏مان را بگیریم.

 

*

درختان کنار بلوار، به صف ایستاده‏اند.

مادر می‏گوید: نگاه کن، دارند جان می‏گیرند!

سر شاخه‏های خشک، برگ‏های سبز جوانه زده‏اند.

گنبد فیروزه‏ای، آخر جاده نشسته است.

سلام می‏دهیم...

 

*

موزه دفاع مقدس کرمان، رفتیم ماکت «عملیات کربلای پنج» را ببینیم.

از روی پل‏های شناور گذشتیم، از کنار میدان‏های مین ...

سرباز فریاد می‏زد راه برگشت از آن طرف است؛ و با دست راه را نشان داد، "باید دور کامل بزنید".

از دیدن ماکت، گرم‏مان شده بود، سخت‏مان شده بود.

دور نزدیم، راه آمده را برگشتیم ...

 

*

 

بازار سنتی کرمان، پُر بود از مس و پَته.

صدای مس‏گرها می‏آمد و دیگ‏های سیاهی که آورده بودند تا سفیدشان کنند.

و پته‏هایی که رو شده بودند تا کسی بیاید و بخردشان ...

 

حمام «گنج‏علی‏خان» اما، بزرگ بود و پر دالان

بوی نمِ حمام هنوز می‏آمد ...

اما از آن آدم‏ها خبری نبود. مجسمه‏شان را ساخته بودند.

دلاک پشت ارباب را کیسه می‏کشید ...

 

*

توی خانه گلی، آرام می‏شوی

در فیروزه و لاجوردی طاق‏ها، عاشق می‏شوی

زیر پهن دشتِ آسمان تعظیم می‏کنی،

شاید؛ آدم شوی!

 

*

عطر هل و زعفران که می‏آید،

مست می‏شوم.

 

*

بم که رسیدیم،

پیرمردِ مجنون دعایمان کرد:

« آواره تر شوید»

 

*

یزد، کنار میدان «امیر چخماق»

«نخل»، آرام نشسته بود

انگار که مردی ماتم گرفته، رویِ دو کُنده‏ی زانو ...

 

فاطمه | + | | Add to google