خاطره ای از آخوندها، که همهی مملکت را گرفتهاند!
جمعیت برای تاکسی گرفتن تا وسط های خیابان هم آمده بودند. پسر جوانی روی صندلی جلو نشست. ماشین مسافر کش از میان چند ماشین لایی کشید تا خود را از آن جهنم بیرون بکشد. حاجآقای مُعمّمی، جلوی ماشین ظاهر شد. راننده که دل اش از ترافیک شهر پر بود دهنش را کج کرد و کمی آن را به سمت پنجره گرفت و گفت: "برو کنار له ات میکنم ها"... و با قدرت هر چه تمام تر پایش را روی پدال گاز فشار داد.
چند ثانیه ای گذشت و راننده که معلوم شد دلش از جاهای دیگری هم پر است، آرام آرام شروع به حرف زدن کرد. صدای خنده ی پسر بلند شد و راننده که احساس کرد حامیای برای حرف هایش پیدا کرده است، صدایش را به صورت عادی برگرداند و شروع به تعریف خاطره ای از "آخوندها که همهی مملکت را گرفته اند"، کرد:
"توی یه آژانس کار می کردم، یه آخوندی مشتری مون بود. طبقه آخر یه ساختمون چهار واحدی می نشست. طبقه اولشون هم یه مهندس بود. این آخونده هر وقت ماشین می خواست، زنگ میزد می گفت یه ماشین واسه آقا مهندس بفرستین. یبار اتفاقی نوبت من شد که برم. درشون شیشه ای بود. تا دید من ترمز کردم، جلدی پرید بیرون. گفت: آژانس هستید؟ گفتم: آره، ولی مال آقا مهندسه. گفت: بله، آقای مهندس برای ما ماشین گرفته اند. گفتم: نه، اجازه بدین زنگشونو بزنم، اگه گفتن برا شماست، باشه!... آخونده گفت: حالا شما زنگ را نزن ... خلاصه من هم تشت رسواییاش رو نریختیم و سوارش کردم. یه استارت زدم دیدم ماشین روشن نمیشه؛ گفتم: آقا ماشینم خرابه، برو زنگ بزن بگو یه ماشین دیگه بیاد، طرف پیاده شد. تا پیاده شد، دید منم گاز و گرفتم و رفتم ..."
مسافر عقبی سعی کرد مثل همیشه بی خیال بحث های توی ماشین شود، اما حالش از آخوند توی خاطره بهم خورده بود. اسکناس هایش را در آورد، با "بفرمایید"ی به سمت راننده گرفتشان. راننده که پول را گرفت، دختر هم نفس عمیقی کشید و گفت: "جسارتا، توی هر دار و دسته ای آدم دون مایه و پست پیدا می شود. هم توی آخوند جماعتش، هم توی راننده جماعتش"!... این "راننده جماعت" را خیلی غلیظ گفت و با تکرار هر کلمه اش، رگ های گردن راننده بود که میزد بیرون. راننده که داشت از عصبانیت میترکید، صدایش را از حالت عادی خیلی بالا تر برد و گفت: "اما آخوندا همشون پست فطرتند". دختر بار دیگر عبارت "جسارتا" را تکرار کرد و ادامه داد: "شبیه شما"؟
شمعدانی باشد، بهتر است...
سال را با سفر قم و یزد و کرمان و بم شروع کردم.
جایتان به تفکیک، در قسمت زنانه و مردانه، خالی بود. در ادامه، دستنوشتههای سفر را میخوانید.
*
سفر که میخواهم بروم، دو دلم. یکی میخواهد همینجا بماند، یکی میخواهد برود.
بعضی لحظهها هم فکر میکنم که اصلا، نمیخواهم سفر بروم.
همهاش بار جمع میکنم، کتاب بر میدارم. میخواهم سرگرم شوم.
میخواهم سرم گرم شود که نترسم.
دلم نمیخواهد از خانه و اتاق دل بکنم. از عادتها ...
که اگر سخت نبود، امیرالمومنین صلوات الله، نمیفرمود: ترک عادت عبادت است.
و تو بخوان «کمال سعادت زندگی» است ...
اما راه که میافتیم، حالم عوض میشود
وسط راه، کمی که از سفرگذشته، آرامم. خوشحالم.
دیگر نمیترسم.
تنها، اولش سخت است ...
*
کوه بلند که میبینم، دلم باران میخواهد.
دلم میخواهد نشسته باشم زیر یک سقف، روی ایوان. کنار یک لیوان چای کمرنگ و یک گلدان.
شمعدانی باشد، بهتر است.
دلم میخواهد حال شعر داشته باشم و داستان
دلم پایان باز میخواهد.
نه شوق بهشت، نه ترس دوزخ ...
*
عینک آفتابی که میزنم، بیشتر نوشتنام میآید.
مردمک چشمام را که تنگ میکنم،
قیافهام را که شبیه آدمهای «بیمحل» میکنم،
بیشتر نوشتنام میآید ...
عینک که میزنم، دور و برم کمرنگ است.
*
انگشتر فیروزه دیگر توی دستهایم غریبی نمیکنند،
از « بازار رضا» خریدمش، چند ماه پیش.
دیشب دستم را که به ضریح خواهرشان میکشیدم،
جان گرفته بود، طواف میکرد...
*
توی جاده، ماشینی که از روبرو میآید چراغ میزند
پدر دست تکان میدهد. انگار سالها است که همدیگر را میشناسند.
*
از کاشان راهمان را کج میکنیم سمت «بادرود»
میخواهیم برویم « آقا علی عباس»
پدر میگوید: میخواهیم عیدیمان را بگیریم.
*
درختان کنار بلوار، به صف ایستادهاند.
مادر میگوید: نگاه کن، دارند جان میگیرند!
سر شاخههای خشک، برگهای سبز جوانه زدهاند.
گنبد فیروزهای، آخر جاده نشسته است.
سلام میدهیم...
*
موزه دفاع مقدس کرمان، رفتیم ماکت «عملیات کربلای پنج» را ببینیم.
از روی پلهای شناور گذشتیم، از کنار میدانهای مین ...
سرباز فریاد میزد راه برگشت از آن طرف است؛ و با دست راه را نشان داد، "باید دور کامل بزنید".
از دیدن ماکت، گرممان شده بود، سختمان شده بود.
دور نزدیم، راه آمده را برگشتیم ...
*
بازار سنتی کرمان، پُر بود از مس و پَته.
صدای مسگرها میآمد و دیگهای سیاهی که آورده بودند تا سفیدشان کنند.
و پتههایی که رو شده بودند تا کسی بیاید و بخردشان ...
حمام «گنجعلیخان» اما، بزرگ بود و پر دالان
بوی نمِ حمام هنوز میآمد ...
اما از آن آدمها خبری نبود. مجسمهشان را ساخته بودند.
دلاک پشت ارباب را کیسه میکشید ...
*
توی خانه گلی، آرام میشوی
در فیروزه و لاجوردی طاقها، عاشق میشوی
زیر پهن دشتِ آسمان تعظیم میکنی،
شاید؛ آدم شوی!
*
عطر هل و زعفران که میآید،
مست میشوم.
*
بم که رسیدیم،
پیرمردِ مجنون دعایمان کرد:
« آواره تر شوید»
*
یزد، کنار میدان «امیر چخماق»
«نخل»، آرام نشسته بود
انگار که مردی ماتم گرفته، رویِ دو کُندهی زانو ...