تبليغاتX
مشق شب
300
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
 

روزنامه آمريكايي «نيوزدي»: فيلم «300» جنگ هاليوودي آمريكا با ايران است.

به گزارش فارس- «زاك اسنايدر»، كارگردان هاليوودي با همكاري كمپاني «برادران وارنر»، در فيلم جنگي، تاريخي «300» تلاش كرده تا روايت تاريخي مبارزه خشايارشاه اول، پادشاه ايران با «لئونيداس»، شاه اسپارت را به تصوير بكشد.

«زاك» در اين فيلم اگرچه يك واقعيت تاريخ به تصوير مي‌كشد ولي آنچه كه مهم است اين است كه اين كارگردان هاليوودي ايرانيان را افرادي خونريز، غيرمتمدن و بسيار وحشي معرفي كرده و در مقابل، «يونيان» را افرادي بسيار غيور، شريف و دلاور معرفي مي‌نمايد.

بازيگران: «جرارد باتلر»، «لنا هيدي»، «مايكل فسنبدر»، «وينسنت ريگان» و «دومنيك وست».

 

فيلم 300 شامل داستان ، بازي بازيگران و محاوره است كه البته اگر شما اين چيزها را از آن بگيريد ديگر هيچ چيز به جز يك كارگرداني بسيار بد و احمقانه براي اين فيلم باقي نمي‌ماند.

از هر زاويه كه به فيلم 300 نگاه كنيم، اين فيلم يك فيلم مبالغه آميز است، اين فيلم در واقع تصويري از همان «هركول» است اما در عصري كامپيوتري.

 

 ندیدم !

 

 

Dear Enemy !

 

فاطمه | + | | Add to google
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

 

تمام فاجعه‌هاي عالم، داغ زخم تو را بر پيشاني دارند

اي بزرگترين ِ حادثه!

 

                                  

  همت طلب از باطن پيران سحرخيز

 

فاطمه | + | | Add to google
تهران، شهر اخلاق
پنجشنبه دهم اسفند 1385

 

 دو جوجه عقابي كه وقتي چشمشان را باز كردند ساكن برج ميلاد بودند- عكس: علي نجم

 

اینجا تهران است، سال هزار و سیصد و اندی ... و خیلی بیشتر ازین سالهایی که توان شمردن‌اش را داشته باشیم از تاریخ تولدمان می‌گذرد ...

 

تمام این سالها را به معنی تام کلمه‌اش جان کنده‌ایم مگر آسایش بیشتری نصیبمان شود. آسایش دنیا و آخرت ...

 

کمترین‌هایمان یاد آسایش دنیای چند میلیمتر آنورتر از گوش‌مان بوده‌ایم؛ و خیلی‌هایمان لقای آسایش دنیای فانی را به عطای سعادتمندی آخرت بخشیده‌ایم ...

 

کم یا زیاد؛ قصه همین است، قصه همیشه از دل شب آغاز می‌شده است ...

 

بزرگ خصلت‌هایی نصیبمان کرده بودند که توی گیر و دار بازار دکاً دکا فروختیمش به اندک بهایی.

 

مثلا "آدم" حساب‌مان کرده بودند و نامیده بودندمان اشرف مخلوقات! به کجا می‌رویم که حالا باید خیلی‌هایمان از حیوانات درس بزرگی بگیریم...؟

 

تمام این روزها دلم تنگ است برای ذره‌ای بزرگی، ذره‌ای غرور؛ غروری که مرا و مردمان شهرم را به عزت برساند!

 

عقابِ شکارچی با دو فرزندش، همه‌ی این روزهایی را که ما شاید یادمان هم می‌رود که آدمیم، نشسته آن بالا ...

 

تهران سال هزار و سیصد اندی !

 

عقاب، همان عقابِ تیز بالِ جنگجویِ وحشی خوی، نشسته روی بلندترین برج شهر من و یادش نرفته که باید مهربانی کند! یادش نرفته وقتی آمده بود توی این دنیا برای چه کار گماشته بودندش ... 

 

حالا هم برایش فرقی نمی‌کند... اینجا پایتخت است و بالای بلندترین برج ممکن! یا دره و دشتی دور از ذره‌ای تمدن.

 

عجالتا نشسته آن بالا و تمام برنامه‌ریزی‌های شهری این آدم‌ها را برهم زده ...

 

ساکنان اولیه‌ی برج میلاد، حالا دارند به ریش همه‌ی حافظه‌ی تاریخی من و شما می‌خندند... که آی مردم‌ها! به کجا چنین شتابان هم که نه! به کجا چنین هراسان؟ ره‌تان کو... مقصدتان کجاست؟ 

 

فاطمه | + | | Add to google
فراموشی گرفته ام!
دوشنبه هفتم اسفند 1385

 

تنهاترين، به ذكر مصيبت چه حاجت است

ما را نســــــــــيم نام تو، ديـــوانه مي كند

 

 

فاطمه | + | | Add to google
- نام پدر: محمّد
جمعه چهارم اسفند 1385
 هميشه از پر كردن اين قسمت فرم‌ها لذت ميبرم ...

و از تكرار كردنش!

محمّد، كمال يك نام است.

و هم‌زمان كه توي ذهنم رج ميزنم كه چه كلمه اي است؛ بزرگتر از دهانم و حتي فكرم؛

دارم صدا ميكنم‌اش و انگار درست اندازه‌ي دهانم طراحي شده؛ اندازه‌ي فيزيولوژي یک دهان ...

 

فاطمه | + | | Add to google