راههای موازی
حکایت شما آقای ما، حکایت راه است و سفر...
حکایت راههای موازی که همیشه به هم میرسند و راههای متقاطع که هیچ وقت به هم نمیرسند...
حکایت روزگار ما نیز چون روزگار شما عجیب است و سخت غریب...
قانون ماست که راههای موازی حتی در ابد هم به همدیگر نمیرسند...
چشمم را که خوب شستم دیدم که چگونه زهیر، حر، یعقوب کندی و ... با همهی دوریشان و فقط به خاطر موازی بودنشان به تو میرسند...
کوله باری به دوش میگیرم و قطبنمایی به دست، تا پا به راهی بگذارم که با شما موازی باشد...
خیمه سرخ و سفید و سبز شما، نقطهی عطف این سفر ماست...
میهمان نواز بزرگ، چراغ راه، کشتی نجات ،
قطب نمایم را به سمت خیمهتان عاشق کنید...
آمین
کسی بیرون از نقاب
بر ناقهاي عريان نشسته بود و بر تقدير تلخ خويش ناله ميكرد و تازيانه ميخورد. روضهخوان محليمان ميگفت:«زينب ستمكش» و من در ذهنم پيرزني خميده و فرتوت را مجسم ميكردم كه تنها ضجهكردن و صورتخراشيدن ميداند. زني كه در اوج نبرد، مدام غش ميكند و از حال ميرود. كسي كه بعد از عاشورا چيزي فراتر از يك زن اسير نيست. طنابي برگردن، شانههايي فروافتاده و موج اشك و آه بر چهره؛ اسير! يك زن كاملاً معمولي! با تمام هويت زنانهاش كه ناگهان در ميان يك حادثهي غيرمعمولي قرار ميگيرد.
آدمهاي معمولي با تراژديهايي هر چند رقتبار محكومند كه در تاريخ فراموش شوند. همانطور كه قهرمانان صفحهي حوادث روزنامه به سرعت از ياد ميروند. اين ذهنيت مفلوك از آن اسير، همراه كودكي من مرد. آن چنان كه بايد! زينبي كه در جواني من ساقه كشيد، زن ديگري بود بيهيچ شباهت به اسير تقديرهاي تلخ. موجودي با قابليتهاي جاودانهماندن.
O عون و جعفر را روي دست گرفته و پيش مي آيد. دو خط خون رديف جا پاهاي مرد را ميپوشانند. خط خون دو فرزند زينب پيش مي آيد و نگاهش به خيمهي زنان است. صحرا بدجوري ساكت است. از تمام درزهاي خيمهي زنان انگار سكوت ميتراود. نه مويهاي، نه شيوني، نه گلايهاي، هيچ!
كجاست زن؟ كجاست عشق فرزند؟ كجاست مادر با تمام مهر و عاطفهاش؟ اين فرزندان پاره پاره از آن اويند و هيچ صدايي نميآيد. زن نميگريد. نمينالد. از خيمه بيرون نميآيد. و نميگذارد كسي بگريد، بنالد.
سكوت. سكوتي كه از جنس صبر حتي نيست. از جنس خالص عشق است. دو قرباني او، دو نتيجهي هستي او، آنقدر حقيرتر از تمام وسعت عشقند كه حتي براي ديدنشان بيرون نميآيد. مبادا كه حسين(ع)...
O آه فقط خدا ميداند كه اين روزها چهقدر ما به هويتي چنين، به روحي چنين، به عشقي كه ما را از اين مرزبندي تنگ برهاند نياز داريم. اين روزها؛ اين روزهاي قحطي كه آدمها پشت سر هم روي يك مدار ساده ميچرخند. تكرار ميشوند. دور ميزنند. مردها مثل هم، زنها مثل هم! با هويتي كاملا تعريف شده؛ خطكشي شده؛ مصوب و قانوني. همه طبق ماهيت معلومشان رفتار ميكنند:
... مرد است ديگر، حالا يك وقت هم از كوره در ميرود. فحشي، كتكي، همهشان همينند.
... بالاخره مرد است. غريزه دارد. يك وقت هم دست از پا خطا ميكند ديگر.
... زن است ديگر، اگر مدام پاي آينه نباشد و به خودش نرسد كه اسمش زن نميشود.
... زن است ديگر، دلش نازك است. خوب طاقت خون ديدن ندارد. زود گريهاش درميآيد.
... زن است ديگر، عاطفه دارد، بچهاش را دوست دارد. نميتواند ببيند.
توجيهها از فرط تكرار منطق شدهاند. همه پشت سر هم روي مرز هويت خطكشي شده راه ميروند. نه پس، نه پيش. بردگي اقتضاي طبيعت. زينب چه گمشدهي غريبي است.
O همهي عزيزانش را سر بريدهاند. تكه تكه كردهاند. سرهايشان را همراهش آوردهاند. كودكان كاروانش را تازيانه زدهاند وخودش را. طبق خطكشيها، الان زن بايد غش كند. بايد تا حد مرگ بيتابيكند. بايد از ترس و غم بيكلام شده باشد.اما او ايستاده است. راست. در دربار يزيد جايي كه نفس مردها ميبرد و آهسته و بريده بريده نه، بلكه با بلاغتي كه تن تاريخ را ميلرزاند فرياد ميزند» :كِد كَيدك، واسع سَعيك، ناصِب جَهدك، فوالله لاتَمحوا ذِكرنا و لاتُميت وَحيَنا : هر حقهاي ميخواهي بزن، تمام سعيت را بكن اما يقين داشته باش كه نام ما را محو نميكني. آن كه محو و نابود ميشود تو هستی. »
O علامت سوال روبهرويم ايستاده است: كدام اسيريم: ما يا زينب؟
فاطمه شهیدی !
پ.ن :
تا حالا توی عمرت زن دیده ای ؟!
شام عزا ...
تمام تاج هاي عالم را هم كه امشب براي سكينه بياوري؛
كار از كار گذشته و خاك بر سر ما ...
ياءس، آب، آبرو

در سرم پیچیده باری هایوهوی کربلا
میروم وادی به وادی رو به سوی کربلا
میروم افتان و خیزان، از دل بنبستها
جادهای پیداکنم تا جستوجوی کربلا
تشنگی میبارد از ابر سترون، میروم
تا بنوشم جرعهآبی از سبوی کربلا
ترسم این بیراههها با خویش مشغولم کنند
"بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا"
من نمیدانم کیام یا از کجایم، هرچه هست
آبرو میآورم از خاک کوی کربلا
مانده در گوشم صدای پای "هل من ناصر"ی
میرود تا حشر در من گفتوگوی کربلا
بغض تاریخم، نباید در خودم ویران شوم
باید آوازی بخوانم با گلوی کربلا
در سرم شوری دگر برپاست، شمشیرم کجاست؟
"بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا"
امید مهدی نژاد
الدنیا بعدک الافا
يك خيمه چشم بي تاب است
آيينهي
تمام نماي حق است كه افتاده روي پيكر علي ....علي ها كن ... لب وا كن
.
.
.
برخيز؛ برخيز برادر ببين در خيمه گريه پا گرفته، برخيز؛ آن ور هلهله ...
افتادم از پشت فرس عمو به فريادم برس
يد الله، کوچک ميشود به نظرتان؟

گفتم دستِ كم نگيريدم ...
باكي نيست...
اما الان؛ دست هايم خيلي كوچكند. تاب بند آوردن خون ِ اين همه زخم را ندارد، دو تا دست كه بيشتر ندارم و تو تا دلت بخواهد، روي تنت، زخم ...
اصلا انگار قرار ِ، بند آمدني؛ نيست ...
بيا فكري ديگر كنيم! شايد كاري از دستم بر آيد.
سياهي كه نزديك آمد معامله پايان ميپذيرد.
دست كوچك من، فداي سر بزرگ شما!
و من، آخرين نفري كه توي بقلات جا ميگيرد ....
بر میگردم !
مرا گفتند با رخسار زردي - بدون اذن، مادر بر نگردي

زينب نگفتي دستهاي حسين؛ كه هيچ، قلبش تاب ندارد دو عزيز كردهي خواهر را با هم ؟
.
.
.
گفتي زينب ...
به والله گفتي؛ همه ي گفتني ها را تو گفته اي ...........................
رقیه؛ ...والقلم

چادرم پاره شده، خيابان ها را دو تا يكي رد ميكنم، مثل تمام امتحانات بزرگ و كوچك اين روزهايم؛ شبيه پله هاي حسينيه ...
تمام لحظه هاي امروز ميخواهم تو را به شعر بكشم و معصوميتت را به تصوير، كشيدنت به اندازه ي تمامِ وقتِ عمرم را ميگيرد. اما تو، تمام نميشوي!
چه حرفي بزرگتر از دهان همهي آدم ها؛ جز معصوميتتان! و به خيال باطلم به تصوير كشيده ميشود اين عصمت حقاني ...
تمام خاكهاي عالم خودش را به زير پايت افكنده، امشب شده دفتر مشق تو، بزرگ بانوي كوچك! دستهاي كوچكت روان ترين قلمي كه همهي تاريخ به عمرش نديده.
سر مشق امشب مان، روي دفتر خاك؛ بابا ... آب ...
شب سوم: خرابات / پنجره های سلام بر نصرالله
بار (و تو بخوان، بال) بگشایید اینجا کربلا است

انگار كه به اراده نگه داشته باشد همه ي اين 61 سال را ...
اين قانون طبيعت است. بعد از هر شب؛ روزي در انتظار تو است !
دم دم هاي ظهر است، خورشيد تمام صبح تا الان را در تكاپوي بهترين جا براي خودش گشته ميان آسمان، براي بهترين زاويه ي ديد. حالا ايستاده وسط،نفس نفس مي زند.
امروز مهمان دارد ...
فردا ي ليله القدر است كه فرا رسيده. بال، بال فرشتگان. چند سوره از قرآن قصد روايت شدن دارد ...
مرد هميشه اول داستان مان نازل ميشود، لب كه باز ميكند زمين آرزويي به بزرگي خودش ميكند؛ كاش زمين ديگري بود كه در آن فرو برود.
اين سرزمين را چه ناميده اند؟ و پير مردي كه حالا مقابلش ايستاده جواب ميدهد: قادسيه
و نام ديگرش نينوا ...
خورشيد خوش پذيرايي ميكند، اجازه ي جولان به ابرها هم نميدهد ...
و مرد اول انتظار نام دیگری را می کشد. كافيست پيرمرد لب باز كند و بگويد كربلا، كانه بزرگترين بلاهاي عالم را بريزند توي قلب يك بانو كه حالا چشم دوخته به سوره ي قيامتي كه در مقابلش ايستاده.
وای...