تبليغاتX
مشق شب
حبيب خدا !
چهارشنبه یکم شهریور 1385

 

يكي دو ساعت اي مي شود كه اذان مغرب را گفته اند تا صداي اذان را شنيده اي يادت افتاده كه تمام روز دل ات خواسته كه ببيني اش.

روبرويم ايستاده، آرام توي چشم هايت زل ميزند.باد هم عين بچه ها بازي اش گرفته هي دورمان مي چرخد.... صداي مشت كوبيدن مي آيد از توي سينه اش. يك نفر اينجا كمك مي خواهد.

بيچاره ها انگار هر وقت آدم غريبه ميبنند به التماس مي افتند براي آزادي ....

واحد شمارش اين سطرها اگر "نفر" باشد، روز عيدي به شان عفو خورده كه حالا اين جايند ...

 

 

شبیه مدّ ولاالضـّـــــــــــــالین شدم، تهِ حمد

شبیه سوره شو! اخلاص ... قدر ... بسم الله ...

 

 

 

 

یادم باشد بزرگ که شدم، شبها، قصه ی زندگی ام را با شادی و شوق تعریف کنم، مبادا بالشش خیس شود از اشک... دخترم را میگویم.

درست مثل کودکی های خودم، توی هیچ عکسی نیست! یا عکاس است یا کنار دستش ایستاده مدام میگوید سیب و دندانهایش را به عمد میریزد بیرون که آدمهای توی کادر را بخنداند! مبادا یکی توی عکس اخم کند و عکس را یادگاری تلخ.... قصه ی زندگی ام را میگفتم ... با شادی و شوق :  هیچ گذشت ایام را احساس نمی کنم، برایم ایستاده است انگار، دیگر باید تاول زده باشد، یا علفزاری سبز شده باشد زیرش؛ پاهای زمان را میگویم. سکوت روی دلم سنگینی میکند و روی فکرم. نمی شکنی اش دوباره!؟ نشسته ای تماشایم میکنی؟ نگاه دارم من؟ قبول! بنشین و زل بزن هنوز!

ولی من همه ی این روزها را باید بایستم. پا به پای زمان باید بایستم و گاهی چشم به راهش و گاهی هم دست به دامنش و گوش به فرمانش؛ باید ایستاد که اگر بنشینم خوابم میبرد و اگر بخوابم .... تو! اگر خواستم بنشینم، بلندم کن؛ خواست خوابم ببرد، صدایم بزن؛ خوابم اگر برد، بیدارم کن؛ بیدار اگر نشدم، آب ... آب بپاش به صورتم؛... و بلند که شدم بده تمام آب را بخورم! همه اش را... نطلبیده مراد است خاصه که از دست خود ِ مراد هم بنوشی:نعم المطلوب! ... یادم باشد امشب تشنه بخوابم ... باشد که سیرابم کنی ساقی، سلام................... 

 

 

 

فاطمه | + | | Add to google