نقدا" بگذار نقطه ها بیایند و بروند تا حرفی به اندازه و حرمت گفتن داشته باشی...
........................................................................................................................
........................................................................................................................
........................................................................................................................
نه استخاره نکن تازه اول سفر است ...
وقتی تو هم یک ساعت قبل از کلاس یادت بیافتد که مشقهایت را ننوشته ای و همراه با ناهار خوردن و لباس پوشیدن این سطرها را بنویسی حتما به این نتیجه میرسی که داری زیر دست و پای اطرافیانت حیف میشوی ! .. مخصوصا اگر اطرافیانت آنهایی باشند که بخواهند بزور افکارشان را توی مغزت بچپانند....
احتمالا همینجاست که خود شما باز به نتایج خوبی میرسید ...
در ضمن یادم نرفته که یک نفر را پیدا کنم که بیاید و... برود ...!
للحق...
ساعت هفت شب ، صدای زنگ بلند میشود و بی اختیار از جا میپرم ، پاشنه ی در میگردد و مرد مهربانی وارد خلوت خانه ی مادربزرگ میشود ... سالها بود که مردی پا در این خانه نگذاشته بود .. چند پلکی که میزنم حالا مات و مبهوت از پشت پنجره ی اتاق پنج دری به چای ریختن و پولکی تعارف کردن مادربزرگ که نه ، به لبخندهای ملیح مرد و شاخه ی گل نسترنی که از جیب کتش در آورده زل زده ام که همین موقع چشم توی چشم مادربزرگ میشوم و با نگاهش میفهماندم که زل زدن کار قشنگی نیست ، یعنی یکچیزی در مایه های با انگشت نشان دادن آدم هاست که خیلی وقت است دارد یادم میدهد که ترکش کنم ! ...از پنج دری وارد ایوان میشوم و گوشه ای مینشینم که کمتر در زاویه دید مرد و مادربزرگ باشم ... هوا کمی سرد تر شده ، روسری قلاب بافی شده ی مادربزرگ را برمیدارم و می اندازم روی دوشم ، از دیروز من و مادربزرگ تمام خانه را روفته ایم ، حالا به جای برگهای زردی که تمام حیاط را پوشانده بود بنفشه های ِ بنفش و زرد ی که سرسختی شان با سرما عجیب مینماید کمی توی ذوق میزند ...
مرد قد بلند است و هیکل بزرگی دارد ، صورت پهن با سبیل های پرپشتی که روی لبش جا خوش کرده ...همه چیزش با هم جور در میآید و بیشتر جوردر می آید که حس خوبی به او نداشته باشم ...اما نمیدانم به کدامین دلیل باید حس خوبی داشته باشمش ، که دارم !
از بنفشه ها که چشم بر میدارم نگاهم درست می افتد به مادربزرگ که حالا موهای خرمایی پخش شده روی شانه هایش ، احساس میکنم وقتی که داشت در را باز میکرد لباسش آبی بود اما بیشتر که دقت میکنم لباسش چقدر شبیه لباس عقد زهرا است همانی که از گلستان خریده بود ... گران !
صدای دزدگیر ماشین حواسم را به مرد پرت میکند .. همچنان لبخند روی لبش است ، وای چقدر این ها می توانند !!
متوجه آژیر دزدگیر نمیشود ، نوای پیانو و سه تار است انگار که تمام حجم خانه را در برگرفته ، شاید هم سنتور و گیتار ... مادربزرگ همانطور لبخند به لب از روی تخت بلند میشود و عذر خواهی میکند و حالا وقتی میخواهد از پله ها بالا بیاید چشمهایش توی چشمهایم می افتد که آرایش ملایمی روی صورتش نشسته ، کناره ی دامنش را با دستش گرفته تا موقع بالا رفتن از پله ها مزاحمش نشود انگار مرا نمیبیند دیگر .. و وارد اتاق میشود ...
مرد با طمانینه تمام ، دستش را در جیب سمت راستش میکند و انگار چیزی را فشار میدهد که حالا صدای دلنشین دزدگیر قطع شده ...
چند لحظه بعد مادربزرگ با یک سینی ای که قرمزی دانه های انارش آب دهانت را راه می اندازد و بوی گلپرش حس نوستالژیک ات را بر می انگیزد ، با یک قرآن روبروی مرد نشسته ، عین عروس و دامادهایی که سر سفره عقد نشسته باشند قرآن را باز میکنند وعکسشان می افتد توی حوض وسط حیاط با شمعدانی های دورش !
چند دقیقه ای که بد زووم میکنم رویشان ، همچنان دارند قرآن میخوانند و بعد می بوسندش و میبوسندند (!) حالا دیگر دستهای مادربزرگ توی دستهای مرد غریبه است و مرد با دست دیگرش دارد توی دهان مادربزرگ یاقوتهای انار میگذارد ...
همه چیز با هم جور در می آید و من با همه چیز جور در نمی آیم انگار ...!
هر دوتایشان بلند میشوند دستهایشان توی دست هم، مرد سمت راست حوض و مادربزرگ سمت چپ در موازات هم راه میروند تور ی را که مادربزرگبا نهارت خاصی لابلای موهایش گیر داده روی زمین کشیده میشود و گیر میکند به بنفشه ی کنار با غچه و گل کنده میشود و مینشیند همانجا پایین لبه ی تور ...
چند باری دور حیاط میگردند ، حالا دیگر دست مرد دور کمر مادربزرگ جا گرفته ...
نور مهتاب ِ وسط حیاط با ابرهایی که از جلوی ماه آمد وشد میکنند کم و زیاد میشود ... همان وسط حیاط کنار درخت خرمالو چند دقیقه ای را هم تانگو می رقصند ، تا به حال رقص مادربزرگ را ندیده بودم ... زیبا بود درست مثل دخترکهای بیست ساله ای که متانت از لابلای انگشتانش بیرون میزند ...
بعد ازین همه مدت حالا انگار تازه متوجه حضور از یاد رفته من شده باشد .. نگاهی به رویم می اندازد و پلکهایش را به آرامی روی هم میگذارد ... یعنی مراقب خودت باش عزیزکم ... این نگاه را حفظ بودم !
قدمهای مادربزرگ با آرامی روی زمین مینشیند و قدمهای مرد پر صلابت ، همانطور که دستش در دست غریبه ی آشنا ست ریموت در را فشار میدهد حالا دیگر پایین تورش هم کمی گلی شده ... از در که بیرون میروند ،بار دیگر صدای دزدگیر ماشین تمام حجم خانه را محو خود میکند...!
و مرگ در چمدان تو جاده منتظر است ...
نه استخاره نکن ، تازه اول سفر است
و پیش از آنکه بخواهی به مرگ فکر کنی
از اتفاق دلت مثل آنکه با خبر است
بدون مرگ ازینجا نمیرویم که مرگ
برای خانه ی دنیا ، درست مثل در است
دری که روبرویت باز میشود آرام
در آن زمان که هیاهوی عمر ، پشت سر است
و مرگ را شبها وقت خواب میبوئیم
که عطر پاک همان شبدر چهار پر است
و میرسد که گلی را به دست ما بدهد
همیشه مرگ همان گلفروش رهگذر است
و بهترین گل خود را به تو تعارف کرد
چرا که دیده به دست شما قشنگتر است ...
( شعر با تلخیص – اگر اشتباه نکنم از سعید میرزایی ! )