تبليغاتX
مشق شب
میز تحریر
جمعه هجدهم دی 1388

پدرم یک رفیقی داشت، به اسم اوستا فریدون. این‌قدر هی توی خانه می‌گفت اوستا فریدون، اوستا فریدون؛ ما بچه‌ها هم همین‌طوری صداش می‌کردیم. مثلا "بابا، اوستا فریدون زنگ زد کارِت داشت". یک آقای بور و تاسی بودند ایشان. و البته تخصص اوستایی‌شان هم در نجاری بود. تمام کمدهای خانه‌مان و درهای با شیشه رنگی را، او ساخته بود برای‌مان. چون خیلی دوست بودیم و او هم بزرگ‌تر از بابام بود، مامانم راحت یعنی بدون رودرواسی‌های دهه شصتی رایج در خانوارها، طرح‌هاش را می‌گفت و او اجرا می‌کرد و بعد از ایده‌ی مامانم تشکر می‌کرد. این ایده ها بیشتر مربوط به انباریِ زیر پله و جا لباسی‌ها و جا‌کفشی‌های متعددی است که از هر سوراخی و کنجی یکی از آن‌ها را در آوردند. در همان اثنایِ ایده پراکنی‌، مامانم سفارش یک میز تحریر داد برای من. با چوب و تخته‌های اضافه. اوستا فریدون برایم یک میز تحریر ساخت. اما نه اینکه فکر کنید شبیه میز تحریرهای معمولی بود ها، به هیچ وجه. میز تحریری که اوستا برای‌ام ساخت، عرض‌اش شصت سانت بود و فقط یک کتاب یا فقط یک دفتر روی‌اش جا می‌شد؛ یک کتاب و یک دفتر که می‌گذاشتم، کتاب بالایی اِ هی می‌افتاد زمین. رنگ خاصی هم نداشت، رنگِ جلا زده بودند به اش. میز چهار تا پایه‌ی یک متری داشت و از شیبی حدود 30 تا 40 درجه برخوردار بود. میز تحریرم شبیه یک صندوق‌چه بود که درش باز می‌شد و من باید همه‌ی کتاب‌ها و وسایل‌ام را مرتب و منظم می‌گذاشتم توی‌اش. یعنی وقتی درش را می‌بستم می‌شد میز تحریر. و بیشتر که فکر کنم، می‌بینم میزم هیچ‌وقت رنگ صندلی به خودش ندید. یعنی مامانم هنگام طرح، بیشتر نگران ولو بودن کتاب‌های من بود، تا میل من برای داشتن میز تحریر. البته مامانم گفته بود اوستا برای‌اش قفل هم بگذارد، کلیدش را هم داد به خودم. و آن را گذاشتیم توی اتاقی که مال برادرم هم بود، اما همه به‌ش می‌گفتند: اتاقِ فاطمه. یعنی مالکیت‌‌اش با من بود. ‌به هرحال همین چیزِ شبیه میز، تا حدی خواست بیش از حد من برای داشتن یک میز تحریر شخصی و پز دادن به آن را کم کرد و باعث شد که این خواسته بعدها به یک بحران یا عقده و اینجور چیزها تبدیل نشود، لابد.

فاطمه | + | | Add to google
آهوی جانم، سر صحرای تو دارد
جمعه بیستم آذر 1388

این همه درد را با هم، یک جا نکشیده بودم تا به حال. تخت ام کنار پنجره بود، طبقه ی هفت اُم. چند باری به فکرم رسید خودم را پرت کنم تا تمام شود این درد حتی. اما درد اِ نگذاشت، خودش حواس ام را پرت کرد از پنجره. امان نمی داد پلک هام چند ثانیه باز یا بسته بماند. سلطنت کرد در من و تمام اختیارم را گرفته بود دست اش. دیشب اش خواب گل آفتاب گردان دیده بودم وسط آن همه کابوس. ظهرش بوی سبزی پلو با ماهیِ و یک کَمَکی سوپ همه خانه را برداشته بود که نازنین دوست با یک دسته گل آفتاب گردان آمد. و آن قدر پیچیدم به خودم که از غذا خوردن انداختم اش. ماتیز اِ جادارش را آنقدر جلو عقب کرد تا رسیدیم دم اورژانسِ بیمارستان. آن کال بودند، دکتر اِ گفته بود بستری اش کنید تا خودم را برسانم. با کفش و لباس کوه خودش را رسانده بود. منتی نگذاشت که فقط برای دیدن تو این همه راه را آمده ام؛ اما آمده بود.  توی چشم هام نگاه کرد: چیزی ات نیست ولی می ترسم از حال ات!

اگر بخواهی بگویی نقطه ی عطف نیست، بر عکس اش، چه می گویی؟ همان. این درداِ همان بود. تاوان ِ نبودن ات . این نقطه اِ مهم بود که ثبت شود و گرنه چیزی که زیاد است، درد. به دعای دیگران آرام شده ام ...

فاطمه | + | | Add to google
درخت کاری و آب یاری ِ طرح حرم تا حرم
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

رفتم قرص و شربت‌ام را بگیرم که داروخانه‌چی حوالت‌ام داد به سوپرمارکتی اِ سر کوچه. دکتر چند بطری آب تجویز کرده بود. آدم دکتر رفتن نیستم، اما نا نگذاشته برای‌ام. اول بدن ام زُق زق می کند، بعد تیر می کشد. بعد هم زیر پوست‌ام قلمبه می‌شود، سرخ می شود، پوست‌ام را می‌ترکاند و ریز ریز می‌زند بیرون. ردِ رگ‌ها را گرفته و ریشه دوانده در تمام‌ام، حالا دیگر توی من جا نمی‌شود. زمان و مکان هم نمی‌شناسد. وسط یک جلسه رسمی دارم حرف می‌زنم، یک‌هو رشد کردن‌اش می گیرد، دو تا دست‌ام را می‌گذارم رو قلب‌ام، صدای نفس حضار در نمی‌آید از ترس، شبیه تیر خورده‌ها می‌پیچیم به خودم. تیری در کار نیست، چیزی فرو نمی‌رود، دارد سر در می‌آورد از قلب‌ام، استخوان‌های قفسه سینه را رد می کند، از گوشت و بعد هم از پوست می‌گذرد. ملت، چشم‌شان شده این هوا. می‌گویم: چیزی نیست، دارد قد می‌کشد، جوانه می‌زند، شاخ و برگ می‌دهد این درخت ِ درون من. دکتر گفته باید این دوره را بگذرانم، باید زیاد آب بخورم، باید کمتر گریه کنم؛ نباید اشک‌هایم را حیف و میل کنم، باید بریزم‌شان توی خودم. شاخ و برگ که داد دیگر دردش کم تر می‌شود. گفته بعدش باید حواس‌ام باشد که بیشتر از نیم ساعت یک جا ننشینم، مثلا روی نیمکت پارکی، جایی. چون شاخه‌هاش را می‌گیراند و زندانی‌ام می‌کند همان‌جا.  خلاصه حجم ِ سبز دوپایی را در حال تردد در خیابان دیدید، جا نخورید؛ همه‌اش ماحصل دانه‌ای است که کاشته توی دل‌ام. فقط عزا گرفته‌ام چه‌جوری توی تاکسی جا بشوم این روزها.

 

فاطمه | + | | Add to google
آن که ناموخت از گذشت روزگار، هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
سه شنبه نوزدهم آبان 1388

دایناسورِ رم کرده دیده اید تا به حال؟ ندیده اید خب. چون  همه شان را آب برده. دایناسور ما کلی دک و پز به هم زده بود توی زندگانی اش.  دوندگی کرده بود و با خون دل، کلی چیز میز زائیده بود که به همه شان افتخار می کرد. از قضای روزگار دید ای وای، یکی از همین دستاوردهایش دارد می رود که بیفتد ته دره. حالا هی او بدو هی دستاورد بدو. دستاورد اِ که افتاد توی دره، دایناسور اِ یک هو  رم کرد. داغان شد. شبیه دیوانه های خانه خراب، سرش را گرفته بود میان دو دستش. به زور البته، چون دست هاش کوتاه بودند. خلاصه هی این سر اِ را تکان می داد و هی اشک و آه و بالطبع زار. و حواسش نبود که بابا از اول بای-دیفالت سرش را که تکان می داده دُم چند صد کیلویی اش هم همراهی اش می کرده، آن عظمت، رقص کنان خودش را به شرق و غرب  پرتاب می کرده. حالا هی سر تکان دادن و هی لت و پار کردن باقی دستاوردهایی که پشت به شان ایستاده بود. بیخیال تکان مِکان که شد، درست شبیه احمق های موقر برگشت تا نیم نگاهی به باقی داشته باشد، دید زده همه را ویران کرده. خلاصه همان جا نشست به  گریه کردن و روی خسیدن و احتمالا همان موقع ها بود که می رفت منقرض شود.

فاطمه | + | | Add to google
دنیای من شده است همین باتلاق ها ...
شنبه شانزدهم آبان 1388

آدم بعضی وقت ها باید بگذارد جمله ای که از دهانش در می آید درست بنشیند سر جایش. نباید در حین گفتن، یا فردا و پس فردایش پشیمان شود از گفته. نباید عذاب وجدان بیافتد به جانش که در فلان شب چرا فلان حرف را زده است به طرف. نباید به خاطر حرفی که زده، عذر خواهی کند. آدم باید بعضی وقت ها به احساساتش احترام بگذارد و تعظیم بلند و بالایی به خودش بکند. بعد چشم هایش را تنگ کند، با تمام قوا آب دهانش را جمع کند و تف غلیظی را نثار نکبتی کند که دیگران برایش به اسم زندگانی ساخته اند.

فاطمه | + | | Add to google
"ادامه ی بی ربطی برای پست قبل" یا "چه عجب، من اینجام"
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
بعد دو سه سالی هست که بی‌خیال درس و دانش‌گاه شده ام. بی‌خیال شب‌های امتحان. بی خیال که می‌گویم یعنی حس‌‌ و حال‌اش یادم رفته بود. حالی که عدل همان شب شام پختن‌ام می گرفت، به هزار تا آدم غریبه تلفن زدن ام می‌گرفت، آرایش کردن‌ام می‌گرفت، اتو زدن‌ام می‌گرفت، هزار تا وبلاگ در پیت خواندن‌ام می‌گرفت و اگر همه‌ی شب‌ها تا 4 صبح بیدار بودم، آن شب ساعت ده خواب ام می‌گرفت. بعد همه‌ی این‌ها خوب، اما آن که در حین انجام همه‌ی این فعالیت‌ها، ذهنِ بیدار بیلبورد می‌گیرد جلوی چشم ام که فردا امتحان داری ها، کار داری ها! مصیبتی است برای خودش. بعد این هم خوب، اما آن حس اِ که به روی خودم نمی آورم و بیلبورد به آن گنده گی را با دست پس میزنم اصلا یک چیز جالبی است در وجودِ ... من.
خلاصه اینکه فردا امتحان میترم زبان دارم. ترم وان و توو ! وبلاگ نوشتن‌ام آمده الان.

فاطمه | + | | Add to google
در تحسین پدیده ای به نام گودر
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

وقتی کنکور قبول شدم خوشحال بودم. آرام بودم. جان نکنده بودم برای قبول شدن. دور هم بودیم، درس هم خواندیم، قبول هم شدیم. یک حس خوبی داشت این قبول شدن اِ. این پشت سر گذاشتن خیلِ آدم های پشت کنکور. یعنی برای این خوب بود که اصلا اذیت نشده بودم برای درس خواندن، برای این پشت سر گذاشتن اِ تا قله ی قاف نرفته بودم. اما دانشگاه که رفتم اصلاً خوشحال نبودم. آرام نبودم. چون من هیچ وقت آدم درس خواندن نبودم. اصلا یاد ندارم که سر جلسه امتحان یک درسی را یک کتابی را جزوه ای را یک بار کامل خوانده باشم. دوره کردن که پیش کش. اصلا من همینجا اعتراف می کنم که فقط معدل کلاس اولم دبستان ام 20 شده بود. پدر و مادرم هیچ وقت خدا انتظار نداشتند که من 20 بشوم؛ خلاف همه ی پدر مادرهای همکلاسی هایم. یعنی به 17 و 18 قانع بودند. برای همین من هیچ وقت خدا استرس نداشتم. برای همین من اصولا یک آدم ریلکسِ کک نگزی بار آمده ام؛ در مورد درس خواندن. کار کردن. اصلا من آدم اِ در چارچوب سیستم برو، نیستم. یک لجبازی ظریفی که جدیداً اهل خانواده یاد گرفته اند به ش بگویند خودخواهی، در وجودم هست. باید عشق ام بکشد، باید از آن آخرهای وجودم بخواهم که یک کاری را انجام بدهم؛ یک چیزی را بخوانم؛ یک جایی بروم که: انجام بدهم، بخوانم، بروم.
اما یک «وحید تمنا» نامی در همین زمان کنکور وجود داشت که به نظرم اصلا این آدم یکی از شاخصه های خوشی آن دوران من است. رئیس موسسه هدف دار بود/ هست.
بعد اگر قرار باشد دو نفر آدم توی زندگی من باشد که زندگانی به من یاد داده باشند، یکی اش همین آقا است. خیلی خودش بود. یک لهجه ترکی مخصوص به خودش داشت. ادا و اصول هم کم نداشت. چرت و پرت هم زیاد می گفت اما همان چرت و پرت ها هم خودش بود. مال خودش نه، همه اش خودش بود. خیلی سعی نکرد اما یادمان داد که ما هم خودمان باشیم.
یک جمله ای داشت این بشر که همیشه ی خدا توی گوشم هست. می گفت آدم ها همیشه از مواجهه با لحظه ای که توش هستند می ترسند. وقتی می پرسی خوشبختی؟ حوالت ات می دهد به آینده. می گوید: بگذار دانشگاه قبول شوم؛ حتما خوشبخت می شوم. دانشگاه که قبول شد، وقتی ازش می پرسی می گوید: بگذار ازدواج کنم؛ خوشبخت می شوم. ازدواج که کرد؛ بگذار بچه دار بشوم ...

خیلی وقت است گودر -گوگل ریدر- که می خوانم؛ داستان که می خوانم؛ یک نوشته درست و حسابی که می خوانم آرام ام. شبیه روزهای بعد از کنکور. سلام آقای تمنا.

فاطمه | + | | Add to google
ديالوگ صفر
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388

- داستان اون مادره رو شنيدي كه وقتي مي‌خواست بچه‌اش رو بسپره به يكي ديگه يا چه‌ميدونم بفروشتش؛

براي اينكه دل بچه‌اش پيش‌اش نمونه، براي اينكه بچه‌ بتونه راحت دل بكنه؛ توي لحظه آخر يه سيلي محكم به بچه‌اش ميزنه كه مثلا بچهه از مادره نفرت به دل بگيره، كينه داشته باشه، كه يه چيز بدي باشه كه بتونه بگه: آره مادرم اينقدرها هم ارزش‌اش رو نداشت...؟

نكن داداش؛ ما بچه بوديم از اين داستان ها زياد شنيديم.

فاطمه | + | | Add to google
به اندازه ي جاي خاليِ تو؛ همه ي شهر را سبز كرده ام ...
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388

ديروز خيلي خودم بودم توي آن شلوغي. با شال سبز و آن همه ربان سبزِ آويزان از من و رنگ و داد و فرياد؛ اما يك جور ظريفي سرگردان بودم ميان خودم؛ سرگرداني اي شبيه ما الان اينجا چكار مي كنيم؟ من كي هستم؟ اينجا كجاست؟ اين فرياد ها و شعارها و داد بيداد ها و خل بازي ها از كجا دارد در مي آيد؟ اين جسارتِ براي خودت ليدر شدن، شجاعتِ دست گرفتنِ سيستمِ باز و بسته شدن دهان يك عده ملت كه دور و برت ايستاده اند، مديريتِ "آن ها چه مي گويند" را كجا داشته ام و نمي دانستم. اينكه هر چند تا شعار درميان زير چشمي به پسرك مزلفي كه شلوارش دارد از كمرش مي افتد نگاه كني و او بگويد: بگم؟ بگم؟ و تو هم بگويي: بگو و توي دلت حالش از سر وضعي كه براي خودش درست كرده به هم بخورد. از اينكه حاضر نيستي با بعضي هاي اينها اصلا هم كلام شوي. حاضر نيستي بعضي شعارها را همراهي كني. بعضي ها را كه همراهي مي كني فقط صرفا در راستاي همراهي باشد و اصلا قبولش نداشته باشي. اصلا اينكه چه شده كه الان من ميان اين جمعيت ايستاده ام. بعد حالا از آن طرف، فرقي هم نمي كند، براي دوربين حرفه اي باشد يا دوربين خانگي اي يا دوربين دو مگا پيكسليِ موبايل سوژه بشوي. چون براي طرف جالب است كه تو با آن چادرت ايستاده اي بين شان. شده اي از خودشان. اما يكجوري برايش غريب هم هست اين در ميان جمعيت بودنت با انضمام چادر. يعني يك چيزهايي اصلا ميان من و آن جمعيت قرابت ندارد. يعني يك همچين تناقضي است حال و روز بعضي هاي ما. در اصل قضيه كه نه، در همان فرع قضيه.

اما دو سه ماه ديگر اگر ديديد يك نفري توي خيابان وليعصر ايستاده روبروي ايرنا دارد داد مي زند "جان جان" زياد نگران نشويد. با تاكيد فراوانِ ساكن روي نون ها.  اينجانب است و منظورش اين ابيات است و دلش براي يك همچو ديروزي تنگ شده است: توي سینه اش، جان جان جان... یه جنگل ستاره داره، جان جان ... یه جنگل ستاره داره ... حتما آن روز "جان جانِ" دوم مد نظرم است.

 

فاطمه | + | | Add to google
گل، پوچ
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388

هزينه كرده ايم براي انتخابات: جاي دست بند و گارد سبز و اينها رفته ايم دو تا بند چرم سبز خريده ايم از ثالث. 70 سانتي مي شود و بايد چار پنج باري تابش بدهي دور مچ تا به گره گاه برسي.

در راستاي افزايش حمايت هاي درون گروهي، بخوانيد اين سطور را: اهل سیاست اگر هم بوده ام، این صفحه را به سیاست سیاه نکرده ام هیچوقت. حالا میخواهم سبزش کنم. خیلی سر در نمیاورم از بازی این روزها، ولی خوب میدانم این "شور" را دوست دارم. حالا محض خاطر "آمدن" هر کسی که میخواهد باشد. و خوب تر میدانم که به قدم های "هر"کسی هم شور به پا نمیشود. من این دستبند های سبز دور مچ های دست شما مردم شهر را دوست دارم، شال های سبز همه ی دخترکان بهار را هم. اگر بنویسم چراغ های سبز و برگ درخت ها هم شادم میکند، دروغ نگفته ام.. همین که بعد از این همه وقت، دور هم جمع شده ایم و دست هایمان را مشت کرده ایم برای من و امثال من بس است. گیرم آخر بازی همه ی دست ها پوچ دربیایند، من که گل نمیخواهم وسط این همه بهار. من همین نگاه ها را میخواهم که به هم میخندند، همین "امید"ی که انگار گلی هم هست. بس نیست همین ذره ای شور که هست؟ بعد از این همه رخوت و دلزدگی و ملال؟

+

فاطمه | + | | Add to google