و چه نیکو امیری!
بعید بود بگذارد برود. کسی که سیسالِ تمام سر سفرهی آنها نشسته بود، جواب داد: در تمام خوشیها و روزهایِ آسایش همراهتان بودم؛ حالا درست در روز کارزار، جانم را بردارم و بروم؟
وقتی به میدان رفت، ماهرانه رجز میخواند: امیری حسین و نعم الامیر، سرور فواد البشیر النذیر. اسلم بن عمرو، غلام سیاه پوست امام بود. همان کسی که در آغوش امام جان داد و امام صورت زخمیاش را شبیه به علی اکبر (ع)، بوسید. وقتی ده روز بعد از حادثهی کربلا، جنازهاش را دورتر از میدان نبرد پیدا کردند،تنِ بد بوی او بوی عطر گرفته بود و صورتاش نورانی و سفید شده بود؛ درست مانند وعدههایی که امام به او داده بود.
صدایِ پارهگی در ارکان
موجي ...
قیافهی مرد شکسته بود.
دندان شیریِ دختر شکسته بود. قاب عکسِ عروسی شکسته بود.
آخر يك روز هواپیما حریم هوایی را شکسته بود.
دستِ دو
برای خودش شغل شریفی دست و پا کرده بود این آخر عمری. قلب را کَند و گذاشت روی پیشخوان، کلیه ها را توی بوفه چید. روده را منظم توی قفسه ها جاگیر کرد. روی کبد هم یک رُبان چسباند و گذاشت برای دکور. با خط درشت روی شیشه ی مغازه نوشته بود: به سمساری مرحوم آقاجانی خوش آمدید.
خوانش
جنگ تمام شده بود. چند نفر سطل رنگ به دست، داشتند از دیوار سینما بهمن میرفتند بالا. روی دیوار نوشته بود: «ما بر ظالم ميتازيم و از مظلوم حمايت ميكنيم.» دیوار را رنگ کردند و جایش نوشتند: «ما شريك غم همه مظلومان تاريخ هستيم».
پایان بندی
نور، صدا و حرکت واضحتری میخواهم. من قرار است آخر این فیلم کشته شوم.
تاکسی درایوِر
چند دقیقه بعد از این که خبر دار شد خواستگار رفته دم خونهشون، قفلِ فرمون به دست وایستاده بود جلو سینهی خواستگار. همه میگفتن بابا به تو چه ربطی داره؟ تو چهکارهی این دختری مگه؟ میگفت: نمی ذارمش بدن به کس دیگه، مال من اِ. خودم بزرگش کردم.
پسره راننده خطی اِ محل شون بود، از وقتی مژگان دبیرستان میرفت.
گوشت آهو
اینجا شیشماه از سال محرمه، الباقی صفر
«تاسیان» یک کلمهی کوفتی است در گویش گیلکی. کوفت از این جهت که شنیدناش هم دلات را بههم میزند، از بس حالِ بد دارد توی حرفهاش. کوفت بهخاطر اینکه درست می زند وسط خال. این کلمه را دربارهی وقتی کسی میرود سفر یا دیگر پیشتان نیست میگویند. به غمی که از نبودن کسی پیش میآید. جایگزینی غیر از "خالی بودن جا" در زبان فارسی برایاش وجود ندارد یا من یادم نمی آید. اما همین معادل هم ادای دین نمیکند؛ آنقدری از پس معنی ِ تاسیان بودن بر نمیآید این "جای کسی خالی بودن". وقتی خانه تاسیان میشود یعنی دست و دلات به هیچ کاری نمیرود از بس که با نبودن او خودت را هم گم کردهای. با بغض کاری نداریم چون قبلتر کارش را انجام داده و توی کمد لباسی، آشپزخانهای، دستشوییای، جایی به ثمر نشسته است. مثلا مامان ام گوشی را بر می دارد و به شوهر خاله ام زنگ میزند و دربارهی جای خالیِ خالهام که سال۫ دوزاده ماه در سفر است، حرف میزنند و در آخر میگوید: شیمی خانه تاسیان اِ، ویریزید ناهار بایید اَمی ورجه (پاشید ناهار بیاید پیش ما، خونهتون تاسیان اِ). اما یزدانی خرم توی معرفی کتاب «تاسیان»ِ ابتهاج، دربارهی این کلمه نوشته: «گویا به حالتی میگویند بعد از مرگ، سکراتی که بعد از رها شدن جان، انسان به آن دچار می شود. شاید مترادف تولد باشد در جهان فانی. منتها با درکی همه جانبه و غیرقابل اغماض » نمیدانم چهقدر درست هست یا نیست این معنی، خیلی هم نفهمیدم چی گفت. تاسیان اما باید کلا حذف شود از زندگی آدم ها از بس که درد دارد جایاش. اصولا کسی که بودناش ضروری است، نباید برود یا بگذارد گند بخورد به همهچی، از بس که لمس میشود همهی جهات آدم از نبودناش.
عنوان از اینجا